تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2785

مساهمون:

ص٢٧٨٥
نازم آن دست كه اندر خم چوگان امير * همچو گو چرخ‌زنان ، چرخ مدوّر دارد گر بدين دست كشد تيغ و به پا خيزد ، كيست * آن سبك‌مغز ، كه ديگر خبر از سر دارد گفته‌اى در دو لب من بود انفاس مسيح * جز من افسون تو اى دوست كه باور دارد اى خوش آن خواجهء منعم كه به منّت زر و مال * وقف بر عاجز و مسكين و توانگر دارد دل اگر قلعهء پولاد بود خسرو عشق * با يكى تاختن آن قلعه مسخّر دارد اى كه گفتى نتوان بهتر از اين گفت و شنيد * دارى ار گوش دو صد گفتهء بهتر دارد پر شد از قصّهء « قدرت » همه آفاق و هنوز * جاى در كلبهء تاريك و محقّر دارد

در طلب لعل

به غلامى تو اى خواجه ز راه آمده‌ايم * رخ برافروز كه با روز سياه آمده‌ايم به رخ و لعل تو كاندر طلب لعل و رخت * از عدم تا به وجود اين همه راه آمده‌ايم خسته‌جان دل شده افتاده ز پا رفته ز دست * به سر كوى تو با ناله و آه آمده‌ايم رخ و زلف اى فرس پيلتن از ما تو متاب * كه به دستور پياده بر شاه آمده‌ايم زلف شبرنگ به روى چو مه افكندى و ما * در شب تيره به نظّارهء ماه آمده‌ايم لطفى اى پير خرابات كه ما از همه در * رانده گشتيم و در اين در به پناه آمده‌ايم تا عنايت به كف آريم ز جورت ناليم * به سر راه تو با لشكر آه آمده‌ايم زاهدا خيز و به « قدرت » بنما راه صواب * كز ازل ما همه از بهر گناه آمده‌ايم

طالب ديدار

روزگاريست كه از هجر تو بيمار شديم * روى بنماى كه ما طالب ديدار شديم اللّه ، اللّه كه به پشت خرد و دوش خيال * آن‌قدر بار نهاديم كه از كار شديم زاهد آزار دل ما پى ديندارى خويش * آن‌قدر داد كه از دين همه بيزار شديم سوخت سر تا به قدم هستى ما شمع‌صفت * تا ز سر تا به قدم مهبط انوار شديم كور گشتيم و نهاديم به كف جان عزيز * پرده بردار كه ما طالب ديدار شديم به خريدارى او در كف ما جان و دليست * يوسفى را به كلافى دو ، خريدار شديم « قدرت » ار سوخت تن و جان تو در آتش عشق * خواب بوديم و در اين مرحله بيدار شديم