نازم آن دست كه اندر خم چوگان امير * همچو گو چرخزنان ، چرخ مدوّر دارد
گر بدين دست كشد تيغ و به پا خيزد ، كيست * آن سبكمغز ، كه ديگر خبر از سر دارد
گفتهاى در دو لب من بود انفاس مسيح * جز من افسون تو اى دوست كه باور دارد
اى خوش آن خواجهء منعم كه به منّت زر و مال * وقف بر عاجز و مسكين و توانگر دارد
دل اگر قلعهء پولاد بود خسرو عشق * با يكى تاختن آن قلعه مسخّر دارد
اى كه گفتى نتوان بهتر از اين گفت و شنيد * دارى ار گوش دو صد گفتهء بهتر دارد
پر شد از قصّهء « قدرت » همه آفاق و هنوز * جاى در كلبهء تاريك و محقّر دارد
در طلب لعل
به غلامى تو اى خواجه ز راه آمدهايم * رخ برافروز كه با روز سياه آمدهايم
به رخ و لعل تو كاندر طلب لعل و رخت * از عدم تا به وجود اين همه راه آمدهايم
خستهجان دل شده افتاده ز پا رفته ز دست * به سر كوى تو با ناله و آه آمدهايم
رخ و زلف اى فرس پيلتن از ما تو متاب * كه به دستور پياده بر شاه آمدهايم
زلف شبرنگ به روى چو مه افكندى و ما * در شب تيره به نظّارهء ماه آمدهايم
لطفى اى پير خرابات كه ما از همه در * رانده گشتيم و در اين در به پناه آمدهايم
تا عنايت به كف آريم ز جورت ناليم * به سر راه تو با لشكر آه آمدهايم
زاهدا خيز و به « قدرت » بنما راه صواب * كز ازل ما همه از بهر گناه آمدهايم
طالب ديدار
روزگاريست كه از هجر تو بيمار شديم * روى بنماى كه ما طالب ديدار شديم
اللّه ، اللّه كه به پشت خرد و دوش خيال * آنقدر بار نهاديم كه از كار شديم
زاهد آزار دل ما پى ديندارى خويش * آنقدر داد كه از دين همه بيزار شديم
سوخت سر تا به قدم هستى ما شمعصفت * تا ز سر تا به قدم مهبط انوار شديم
كور گشتيم و نهاديم به كف جان عزيز * پرده بردار كه ما طالب ديدار شديم
به خريدارى او در كف ما جان و دليست * يوسفى را به كلافى دو ، خريدار شديم
« قدرت » ار سوخت تن و جان تو در آتش عشق * خواب بوديم و در اين مرحله بيدار شديم