مهر على ( ع )
بر من آن روز كه خوردم ز مى خمّ غدير * كشف شد قدرت اسرار خداوند قدير
ساقى از روى چو مه پرده برافكن امروز * كافتابى زده سر از افق خمّ غدير
مطرب عشق به شور آى و بزن راه حجاز * راست كن از دل عشّاق نواى بم و زير
جز على كيست مقامات نبى را برهان * جز على كيست كنايات نبى را تفسير
دست او بود كه در ، از در خيبر بركند * ور نه هر دست نباشد به جهان خيبرگير
دل من زندهء جاويد شد از مهر على * خارجى گو بنگر لطف مسيحا و بمير
تا مس تو « قدرت » زر خالص گردد * رو ، ز خاك در فرزند على جو ، اكسير
انديشهء عشق
آن روز كه با دوست نشينم شب تار است * آن غم كه مرا مىكشد آخر غم يار است
با من همه سنگيندلى و جور ز حد بيش * با مدّعيان هر شبه در بوس و كنار است
تنها نه من سوخته از دست فتادم * افتاده ز پا همچون من امروز هزار است
تا چشم بدان نرگس جادوى تو افتاد * ديگر نه مرا و نه ياراى قرار است
گر گويمش انصاف بده جان به لب آمد * گويد كه مرا كشتن عاشق همه كار است
خون همهكس ريزد و باكش نبود هيچ * از ريختن خون منش اين همه عار است
« قدرت » كه ندارد بجز از فكر تو كارى * اينش همه شد شيوه و اينش همه كار است
انتظار
تا فكندم با سر زلف تو كار خويش را * متّصل دارم پريشان روزگار خويش را
دوش در مستى قرارى داد با زلفت دلم * چون به هوش آمد ، بداد از كف قرار خويش را
رستگارى در سبكباريست گفتم بارها * جهدى اى دل ، تا سبك بندى تو بار خويش را
عشق را خوش آيتى چون يافتم يكبارگى * در كفش دادم زمام اختيار خويش را
اين همه آيات روشن وينهمه نقش عجيب * كورچشمى كو نبيند كردگار خويش را
جان به لب آمد به اميدى كه فرمايى درآى * ز انتظار اى جان برآر امّيدوار خويش را
باختى « قدرت » دل و دين را و گفتم بارها * با حريفى اينچنين كم زن قمار خويش را