تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2786

مساهمون:

ص٢٧٨٦

مهر على ( ع )

بر من آن روز كه خوردم ز مى خمّ غدير * كشف شد قدرت اسرار خداوند قدير ساقى از روى چو مه پرده برافكن امروز * كافتابى زده سر از افق خمّ غدير مطرب عشق به شور آى و بزن راه حجاز * راست كن از دل عشّاق نواى بم و زير جز على كيست مقامات نبى را برهان * جز على كيست كنايات نبى را تفسير دست او بود كه در ، از در خيبر بركند * ور نه هر دست نباشد به جهان خيبرگير دل من زندهء جاويد شد از مهر على * خارجى گو بنگر لطف مسيحا و بمير تا مس تو « قدرت » زر خالص گردد * رو ، ز خاك در فرزند على جو ، اكسير

انديشهء عشق

آن روز كه با دوست نشينم شب تار است * آن غم كه مرا مىكشد آخر غم يار است با من همه سنگين‌دلى و جور ز حد بيش * با مدّعيان هر شبه در بوس و كنار است تنها نه من سوخته از دست فتادم * افتاده ز پا همچون من امروز هزار است تا چشم بدان نرگس جادوى تو افتاد * ديگر نه مرا و نه ياراى قرار است گر گويمش انصاف بده جان به لب آمد * گويد كه مرا كشتن عاشق همه كار است خون همه‌كس ريزد و باكش نبود هيچ * از ريختن خون منش اين همه عار است « قدرت » كه ندارد بجز از فكر تو كارى * اينش همه شد شيوه و اينش همه كار است

انتظار

تا فكندم با سر زلف تو كار خويش را * متّصل دارم پريشان روزگار خويش را دوش در مستى قرارى داد با زلفت دلم * چون به هوش آمد ، بداد از كف قرار خويش را رستگارى در سبك‌باريست گفتم بارها * جهدى اى دل ، تا سبك بندى تو بار خويش را عشق را خوش آيتى چون يافتم يك‌بارگى * در كفش دادم زمام اختيار خويش را اين همه آيات روشن وين‌همه نقش عجيب * كورچشمى كو نبيند كردگار خويش را جان به لب آمد به اميدى كه فرمايى درآى * ز انتظار اى جان برآر امّيدوار خويش را باختى « قدرت » دل و دين را و گفتم بارها * با حريفى اين‌چنين كم زن قمار خويش را