از نظامى گوى و ناصر خسرو و ابن يمين * وز منوچهرىّ و جامى و كمال و انورى
قرن ما هم كم ندارد چيزى از پيشينيان * چون به آثار بلند عصر حاضر بنگرى
دهخدا و ايرج و پروين ، فريدون و بهار * آفريدونند در كاخِ بهينِ مهترى
نامدارانى بزرگ و پهلوانانى سترگ * مرد ميدان سخن يا صفشكن يا سنگرى
تيزپروازىّ و اوج كوهساران را نگر * بر « دماوند » مَلِك پرّد « عقاب » خانلرى
نوسرايى را اگر حال و هوايى ديگر است * بد نبايد بود با حال و هواى ديگرى
نو اگر نوزاد اين فرهنگ باشد بىگمان * مىشود پرورده در دامان مهر مادرى
ور نه در دلدادگى يكسان نمىبايد شمرد * نوعروس خانگى را با نگارِ بندرى
پيروى از اجنبى در شعر فكرى نارواست * وانگهى ناميدنش نوجويى و نوآورى ! !
در همين سنّتشكن بايد بود سنّتشناس * كاوه مىبايد كه داند شيوهء آهنگرى
هركه كژ تابيد و بر خود واژگانى راست كرد * راستى را كى نشيند بر سريرِ سرورى
پيشوايى نوسرا در قوّت حافظ سزاست * كز چلنگر برنيايد شاهكار زرگرى
بود بايد همچو فردوسى به نخجير كلام * تا مگر آهوى سنّت را چو ضيغم بِشكرى
جنگ را افزار مىبايد ولى در خورد جنگ * يا كمان رستمى يا ذو الفقار حيدرى
اين زبان سخته را ورزيد بايد همچو موم * رام كى شير ژيان گردد به دست عنترى
فارسى باشد زبان شعر و شعر فارسى * مهرگون در مشرق دلها كند روشنگرى
اى زبان وحدت خاور زمين جاويد باش * تا سر از خاور برآرد آفتاب خاورى
وطنت را دوست بدار « 1 »
بودم آنگاه كه نوباوه و خُرد * پدرم تنگ در آغوش فشرد
يادم آيد به رُخم بوسهزنان * گرم و لرزنده ز فرط هيجان
گفت اى نوگل شاداب بهار * وَطَنَت را - پسرم - دوست بدار
هامش
( 1 ) - بر سردر خانه پدرى ژان ژاك روسو ، متفكر و نويسندهء فيلسوف ژنوى ، عبارت بسيار زيبايى از او با حروف برجسته به زبان فرانسه آوردهاند ، اين شعر ترجمه آن است .