اى خراسان شاد زى كز خاك گلبيز تو رست * غنچههاى عطرزا و ميوههاى نوبرى
بود غزنين تو روزى مركز شعر و ادب * از قدوم فرّخى و عسجدى و عنصرى
از دل بلخ و بخارا و نشابور تو خاست * چشمههاى زندگى در باغهاى عبقرى
وز درون روستاى طابرانت شد پديد * شاعرى والاگهر با حشمتِ پيغمبرى
مَردِ مردستان اين فرهنگ و تنديس منير * كز نهيبش لرزه افكندى به چرخ چنبرى
كيست اين دهقاننژاد استاد شيرينكارِ طوس * آنكه دارد بر سخن مردان گيتى سرورى
طرفه معمارى كه از تاريخ كشور پى فكند * قصّهء آزردگى ، اسطورهء جنگاورى
پهلوان خويى كه با نقل يلان بنياد كرد * راهِ مردى ، رسم گُردى ، شيوهء جنگاورى
نامهء فردوسى طوسيست كاخى بىگزند * كز بلندى مىكند با تير و كيوان همسرى
راحت خيّام تنها شهر نيشابور نيست * بلكه تا آنسوى دريا كرد ، دامنگسترى
خواندهاند اشعار او را در زبان خويشتن * مردم پاريس و رُم يا لندن و كنتربورى
چيست شعر مولوى درياى ناپيدا كران * من نديدم چشمهاى جوشان به اين پهناورى
مشعلى از بلخ در قونيّه تابيدن گرفت * عارفى آتشنفس از برق شمس آذرى
شد مسلّم خيطه تركان بر اين يكتاسوار * با سرود فارسى نى با سلاح و لشكرى
هركه چون او گام بگذارد به منزلگاه عشق * كوس سلطانى زند بر گنبد نيلوفرى
رفت بايد آنكه از ملك خراسان سوى فارس * فارس ، آن باغ ارم ، عقد پرن رشكپرى
تربتِ شيراز شاعرخيزِ عشقانگيز ما * آنكه از نامش دل غمگين كند رامشگرى
بر فراز آسمانى آبى و الماس بيز * سعدى و حافظ نگر همتاى ماه و مشترى
اين يكى چون كوه نور و آن دگر درياى نور * چون دو گوهر زينت يك حلقهء انگشترى
اين يكى از بوستان و از گلستان آفريد * گلشنى پرسُنبل و پرلاله و سوسنبرى
حاكم ملك فصاحت سعدى شيرينسخن * شهرياران يافته از نام او نامآورى
وان دگر بنشانده صد لؤلؤ به هر بيت الغزل * چون جواهرساز ماهر بر بياضى مرمرى
با سرود خواجه حافظ خوانده و رقصيدهاند * شوخ چشمان سمرقندى ، بتان كشمرى
همنشين خاكيان و همدم افلاكيان * همنواى عرشيان ، همبادهء حور و پرى
اوج زيبايىست اين قول و غزل در پارسى * موج انديشهست اين ديوان به گفتار درى
اهل دانند ارج اين دو تن دستانسراى * « قدر زر زرگر شناسد ، قدر گوهر گوهرى »
نام صدها فحل ديگر را توان فهرست كرد * گر توان و عمر باشد ور بخواهى بشمرى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2781
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٧٨١