تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2781

مساهمون:

ص٢٧٨١
اى خراسان شاد زى كز خاك گلبيز تو رست * غنچه‌هاى عطرزا و ميوه‌هاى نوبرى بود غزنين تو روزى مركز شعر و ادب * از قدوم فرّخى و عسجدى و عنصرى از دل بلخ و بخارا و نشابور تو خاست * چشمه‌هاى زندگى در باغهاى عبقرى وز درون روستاى طابرانت شد پديد * شاعرى والاگهر با حشمتِ پيغمبرى مَردِ مردستان اين فرهنگ و تنديس منير * كز نهيبش لرزه افكندى به چرخ چنبرى كيست اين دهقان‌نژاد استاد شيرين‌كارِ طوس * آنكه دارد بر سخن مردان گيتى سرورى طرفه معمارى كه از تاريخ كشور پى فكند * قصّهء آزردگى ، اسطورهء جنگاورى پهلوان خويى كه با نقل يلان بنياد كرد * راهِ مردى ، رسم گُردى ، شيوهء جنگاورى نامهء فردوسى طوسيست كاخى بىگزند * كز بلندى مىكند با تير و كيوان همسرى راحت خيّام تنها شهر نيشابور نيست * بلكه تا آن‌سوى دريا كرد ، دامن‌گسترى خوانده‌اند اشعار او را در زبان خويشتن * مردم پاريس و رُم يا لندن و كنتربورى چيست شعر مولوى درياى ناپيدا كران * من نديدم چشمه‌اى جوشان به اين پهناورى مشعلى از بلخ در قونيّه تابيدن گرفت * عارفى آتش‌نفس از برق شمس آذرى شد مسلّم خيطه تركان بر اين يكتاسوار * با سرود فارسى نى با سلاح و لشكرى هركه چون او گام بگذارد به منزلگاه عشق * كوس سلطانى زند بر گنبد نيلوفرى رفت بايد آنكه از ملك خراسان سوى فارس * فارس ، آن باغ ارم ، عقد پرن رشك‌پرى تربتِ شيراز شاعرخيزِ عشق‌انگيز ما * آنكه از نامش دل غمگين كند رامشگرى بر فراز آسمانى آبى و الماس بيز * سعدى و حافظ نگر همتاى ماه و مشترى اين يكى چون كوه نور و آن دگر درياى نور * چون دو گوهر زينت يك حلقهء انگشترى اين يكى از بوستان و از گلستان آفريد * گلشنى پرسُنبل و پرلاله و سوسنبرى حاكم ملك فصاحت سعدى شيرين‌سخن * شهرياران يافته از نام او نام‌آورى وان دگر بنشانده صد لؤلؤ به هر بيت الغزل * چون جواهرساز ماهر بر بياضى مرمرى با سرود خواجه حافظ خوانده و رقصيده‌اند * شوخ چشمان سمرقندى ، بتان كشمرى همنشين خاكيان و همدم افلاكيان * هم‌نواى عرشيان ، همبادهء حور و پرى اوج زيبايىست اين قول و غزل در پارسى * موج انديشه‌ست اين ديوان به گفتار درى اهل دانند ارج اين دو تن دستان‌سراى * « قدر زر زرگر شناسد ، قدر گوهر گوهرى » نام صدها فحل ديگر را توان فهرست كرد * گر توان و عمر باشد ور بخواهى بشمرى