به سائل بحر و كان بخشد ، خطا گفتم جهان بخشد * گرفتم گو نهان بخشد ، ز بسيارى شود پيدا
ملك هست جمال او ، فلك محو كمال او * ز درياى نوال او ، حبابى لجّهء خضرا
زمان را جود او مربع ، اجل را قهر او مصنع * فلك را قدر او مرجع ، ملك را صدر او ملجا
رضاى او رضاى حق ، قضاى او قضاى حق * دلش از ماسواى حق ، گزيده عزلت عنقا
كواكب خشت ايوانش ، فلك اجرىخور خوانش * به زير خطّ فرمانش ، چه جابلقا ، چه جابلسا
ملك را روى دل سويش ، فلك را قبلهء ابرويش * به گرد كعبهء كويش ، طواف مسجد الاقصى
جهان را او بود آمر ، چه در باطن چه در ظاهر * به امر او شود صادر ، ز ديوان قضا طغرا
كند از يك شكرخنده ، هزاران مرده را زنده * چنان كز چهر رخشنده ، جهان پير را برنا
رداى قدس پوشيده ، به هضم نفس كوشيده * به بزم انس نوشيده ، مى وحدت ز جام لا
مى از ميناى لا خورده ، سبق از ماسوا برده * وز آن پس سر برآورده ، ز جيب جامهء الّا
زدوده زنگ امكانى ، شده در نور حق فانى * چو مه در مهر نورانى ، چوب آب دجله در دريا
زده در دشت لا خرگه ، كه لا معبود الّا اللّه * ز كاخ نفى جسته ره ، به خلوتگاه استثنا
شده ازبس به ياد حق ، به هجر نفى مستغرق * چنان با حق شده ملحق ، كه استثنا به مستثنا
روان راز پرورده ، سرايد راز در پرده * بلى گير و خرد خرده ، به نااهل ار برى كالا
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2770
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٧٧٠