در مدح على بن موسى الرّضا ( ع )
به گردون ، تيرهابرى بامدادان برشد از دريا * جواهرخيز و گوهرريز و گوهربيز و گوهرزا
چو چشم اهرمن خيره چو روى زنگيان تيره * شده گفتى همه چيره به مغزش علّت سودا
شبهگون چون شب عاشق گرفته چون دل عاشق * به اشك ديدهء وامق به رنگ طرّهء عذار
تنش با قير آلوده ، دلش از شير آموده * برون پر سورمهء سوده ، درون پرلؤلوء لالا
به دل گلشن به تن زندان گهى گريان گهى خندان * چو در بزم طرب رندان ، ز شور نشئه صهبا
چو دودى بر هوا رفته ، چو ديو مست آشفته * زده بس دُرّ ناسفته ، ز مستى خيره بر خارا
شده خورشيد نورافشان به نارى جرم او پنهان * چو شاه مصر در زندان ، چو ماه چرخ در ظلما
و يا در تيرهچَه بيژن نهفته چهرهء روشن * و يا روشن گهر بهمن ، شده در كام اژدرها
لب غنچه ، رخ لاله ، برون آورده تبخاله * ز بس باران از آن ژاله به طرف گلشن صحرا
ز فيض او دميده گل ، شميده طرّهء سنبل * كشيده از طرب بلبل ، به شاخ سرخگل آوا
عذار گل خراشيده ، خط ريحان تراشيده * ز بس الماس پاشيده ، به باغ ژالهء بيضا
از او اطراف خارستان ، شده تا سر بهارستان * و ز او رشك نگارستان زمين و لالهء حمرا
فكنده بر سمن سايه ، دمن را داده سرمايه * چمن زو غرق پيرايه ، چو رنگين شاهدى رعنا