تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2764

مساهمون:

ص٢٧٦٤
بيشتر با يكديگر بسرمىبردند . سرانجام در سال 1270 هجرى قمرى چشم از جهان فروبست و در حضرت عبد العظيم در جوار قبر ابو الفتوح رازى به خاك سپرده شد . اينك چند نمونه از نظم او :

اول و آخر

تو را رسم است اوّل دلربايى * نخستين مهر و آخر بىوفايى در اول مىنمايى دانهء خال * در آخر دام گيسو مىگشايى چو كوته مىنمودى زلف گفتم * يقين كوته شود شام جدايى من آن روز از خِرد بيگانه گشتم * كه با عشق تو كردم آشنايى نپندارم كه باشد تا دم مرگ * گرفتار محبّت را رهايى سحر جانم برآمد بىتو از لب * گمان بردم تويى از در درآيى چو ديدم جان محزون بود ، گفتم * برو دانم كه بىجانان نپايى

وصف شب

دوشينه چون كشيد شه زنگ ، لشكرا * سلطان روم را ز سر افتاد افسرا باز سپيد روز ، بپرّيد از آشيان * زاغ سياه شب ، چو بگسترد شهيرا تاريك شد سپهر چو ظلمات و اندر او * تا زان ستاره ، چون به سياهى سكندرا چونان شبى دراز ، كه پنداشتى قضا * يك‌ره بريده نافش ، با روز محشرا افروخت چهره زين تل خاكسترى سهيل * چون از درون تودهء خاكستر ، اخگرا گفتى فرشته است به بالاى اهرمن * روشن فلك فرا ز هواى مكدّرا مرغ هوا و ماهى دريا به خواب و من * بيدار و چشم دوخته در چشم اخترا كز در صداى سندان برخاست ، آن‌چنانك * پنداشتى ز چرخ بغرّيد ، تندرا گفتم : هلا ، كه‌اى ، كه به در حلقه مىزنى ؟ * گفتا : نگار ، گفتم : به‌به ! درآ ، درآ برجستم و ديدم و در را گشود و بست * كردم سلام و تنگ كشيدمش در برا بنشاندمش به مجلس و از زلفكان او * از بهر خويش كردم ، بالين و بسترا گفتم : بهل كه عود به مجمر درافكنم * شكرانهء قدوم تو ترك سمنبرا گفتا به عود و مجمر ، حالى چه حاجت است * با زلف و چهره من ، چه كنى عود و مجمرا ؟
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2764 | سيد محمد باقر برقعى