عشق و ناكامى ، فقر و بدنامى
چند خواهى پيرهن از بهر تن * تن رها كن تا نخواهى پيرهن
آنچنان وارسته شو كز بعد مرگ * مردهات را عار آيد از كفن
عشق خواهى جام ناكامى بنوش * فقر خواهى كوس بدنامى بزن
داعى ابليس را از در بران * جامهء تلبيس را از بر بكن
تن بكاه اى خواجه در تيمار جان * تا به كى جان كاهى از تيمار تن
آفتابآسا به هر كاخى متاب * عنكبوتآسا به هر سقفى متن
ز اقتضاى نفس راضى شو كه نيست * اقتضايى بىقضاى ذو المنن
چند گويى آن قبيح است اين صبيح * چند گويى كان لجين است اين لجن
نسبت اجزا به اجزا چون دهى * بينى آن يك را قبيح اين را حسن
ليك چون كل را سراپا بنگرى * جمله را بينى به جاى خويشتن
شكراب
شبى ز لعل لبش ، بوسهاى طلب كردم * اشاره كرد به ابرو كه در طلب بشتاب
چو رفتم از دو لبش ذوق بوسه دريابم * رضا به بوسه ندادند آن دو لعل خوشاب
چنان كه هر لب لعلش به عذر رنجش خويش * ز بهر بوسه به لعل دگر نمود خطاب
خطابشان چو به اندازهء عتاب رسيد * فتاد لاجرم اندر ميانشان شكراب
كور بينا
آدمى را كو نباشد تجربت * بر چنان آدم شرف دارد ستور
مىخورد مسكين نمك بر جاى قند * طعم شيرين را نمىداند ز شور
مختصر گويم به هر كارى كه هست * كور بينا بهتر از بيناى كور
خاك راه
چه غم ز بىكلهى كاسمان كلاه من است * زمين بساط و در و دشت بارگاه من است
زنند طعنه كه اندر جهان پناهت نيست * به جان دوست همان نيستى پناه من است
مرا به حالت مستى نگر كه تا بينى * جهان و هرچه در آن است دستگاه من است