تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2765

مساهمون:

ص٢٧٦٥

عشق و ناكامى ، فقر و بدنامى

چند خواهى پيرهن از بهر تن * تن رها كن تا نخواهى پيرهن آن‌چنان وارسته شو كز بعد مرگ * مرده‌ات را عار آيد از كفن عشق خواهى جام ناكامى بنوش * فقر خواهى كوس بدنامى بزن داعى ابليس را از در بران * جامهء تلبيس را از بر بكن تن بكاه اى خواجه در تيمار جان * تا به كى جان كاهى از تيمار تن آفتاب‌آسا به هر كاخى متاب * عنكبوت‌آسا به هر سقفى متن ز اقتضاى نفس راضى شو كه نيست * اقتضايى بىقضاى ذو المنن چند گويى آن قبيح است اين صبيح * چند گويى كان لجين است اين لجن نسبت اجزا به اجزا چون دهى * بينى آن يك را قبيح اين را حسن ليك چون كل را سراپا بنگرى * جمله را بينى به جاى خويشتن

شكراب

شبى ز لعل لبش ، بوسه‌اى طلب كردم * اشاره كرد به ابرو كه در طلب بشتاب چو رفتم از دو لبش ذوق بوسه دريابم * رضا به بوسه ندادند آن دو لعل خوشاب چنان كه هر لب لعلش به عذر رنجش خويش * ز بهر بوسه به لعل دگر نمود خطاب خطابشان چو به اندازهء عتاب رسيد * فتاد لاجرم اندر ميانشان شكراب

كور بينا

آدمى را كو نباشد تجربت * بر چنان آدم شرف دارد ستور مىخورد مسكين نمك بر جاى قند * طعم شيرين را نمىداند ز شور مختصر گويم به هر كارى كه هست * كور بينا بهتر از بيناى كور

خاك راه

چه غم ز بىكلهى كاسمان كلاه من است * زمين بساط و در و دشت بارگاه من است زنند طعنه كه اندر جهان پناهت نيست * به جان دوست همان نيستى پناه من است مرا به حالت مستى نگر كه تا بينى * جهان و هرچه در آن است دستگاه من است