گلستان بىگل شد و بلبل خموش * ماند حسرت بر هزار آواى گل
خوش سرود آرى كه چون گل درگذشت * نشنوى ديگر ز بلبل سرگذشت
گل شد و اينك بماند از گل گلاب * گوهر هستى چنين در عالم است
در گلابى گوهر جان ديدنىست * گوهر جانها نه از گلها كم است
جان ز قالب چون جدا شد ماندنيست * چون به ذات خالق خود قائم است
ليك در گردونهء نقشآفرين * نقش ما و نقش بلبل مبهم است
ما و بلبل را مقامات سرود * مايهء ما بسته بر زير و بم است
زير و بم را نيك اگر جويى ز ناى * تكيهگاه ناى و نايى بر دم است
پردههاى ما بهشتى بسته ، باد * زان سرود و نغمهها شرح غم است
نالهء ما از درون ناى ماست * هر سكوت ما ز اوج ماتم است
هر سرود از دل روايت مىكند * « از شكايتها حكايت مىكند »
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2762
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٧٦٢