شمع حيات
ز خردى ، زير بار سنگ هستى دانه را مانم * كنم بيهوده اينجا دست و پا ديوانه را مانم
براى سوختن ، شمع حياتم مىشود روشن * وصال ، امّا به نابودى كشد پروانه را مانم
ز دوران گر پريشان خاطرم چو جغد مهرويان * نه هر انگشت بهر جمع دلها شانه را مانم
صفا و راستى جويم چه در دير و چه در مسجد * ندادم ره به دل روى و ريا ، ميخانه را مانم
دلى درياى خون دارم اگر مىخندم اى ساقى * به دور غافلان در گردشم ، پيمانه را مانم
چراغ مردهاى باشم ز خاموشى به محفلها * فراموشم ، فراموش محيط ، افسانه را مانم
دل « فيضى » دمى با نور امّيدى نشد روشن * كنار دير ترسا ، مسجد ويرانه را مانم
گلگشت قمصر
فصل گل بود و گل از گل مىشكفت * در تماشاى گل سرخ بهار
قمصر آن گلدامن ارديبهشت * كان بود باغ بهشت گلنثار
بوستان ، گل ، خانه و كاشانه گل * دشت گل ، هامون گل و گل مرغزار
برپرند ديده جز گل نقش نيست * آنكه را بر ديده باشد اعتبار
سبزپوشان چمن بر سر كشند * چادر گل تا به شوق آيد هزار
سبحهگردانى كند با غنچه ، صبح * هر نسيم اين آيت پروردگار
همچو بلبل مست صهباى صبوح * عالم گل تا به جزو ذرّهوار
تا نيوشى بانگ تسبيح هزار * ناله بركش از درون داغدار
چشم دل از خواب غفلت باز كن * لحظهاى با گل چو بلبل راز كن