بهارى داغناك
دلم ز سوز نهان در سراى تن سوزد * خداى را كه از اين شمع پيرهن سوزد
حديث سوز نهان را چگونه ساز كنم * شرارهايست كه از ناى تا دهن سوزد
ز اشك شمع و ز لبخند او تغافل بين * كه دل به كشتهء پروانه بىسخن سوزد
حكايت غم هشيار و جمع بَدمستان * ز شمع پرس كه تنها به انجمن سوزد
بهار آمد و لبخند گل تماشاييست * دلم به حال شهيدان اين وطن سوزد
به لالهكارى دشت نثار خون گريم * چراغ لاله چو در دامن دمن سوزد
به خون نشسته گل سرخ در چمن « فيضى » * چو من به داغ جوانان بىكفن سوزد
شكست طاق زرنگار
چنان كه صولت دى از دم بهار شكست * شود كه ظالم دون را فتد به كار شكست
عمّامه غنچه به سر بسته مىزند لبخند * كه باز توبهء مىخواره را بهار شكست
بشارتيست ز ميخانه دُردنوشان را * كه باب محتسب شهر را خمار شكست
ز لطف مفتى دين منع از غنا برخاست * اساس خانهء تزوير آشكار شكست
گذشت آنكه ز بيداد و كلفت تعذير * بسا كه بر سر مطرب كدوى تار شكست
ترانهساز فكل زهره مىسرود ، به چنگ * كه اوفتاده بر اين طاق زرنگار شكست
اميد فتح به پيرى كجا بود « فيضى » * كه ديده دور جوانى ز روزگار شكست
نرمى تازيانه
دلخراش است شانه را ماند * رگرگ پود و تانه را ماند
ناله تا لب نمىرسد هيهات * اوج ورد شبانه را ماند
دست شوقم به دامنش نرسد * خير اهل زمانه را ماند
مىخورد پاى ذلت از همهكس * قالى آستانه را ماند
به هوايش تپد كبوتر دل * مرغ بىآشيانه را ماند
پاى تا سر سرود رعناييست * خوشنواز ترانه را ماند
نرمى و لطف دوستان « فيضى » * نرمى تازيانه را ماند