تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2725

مساهمون:

ص٢٧٢٥
بود خرافه‌پرستى و جهل و بىخردى * مر اين رويهء بيهوده نزد اهل كمال به حال مردمى اين‌سان گريست بايد زار * كه غرقه گشته ز سر تا به پا به بحر ضلال چو ملّتى بشود پايبند موهومات * نباشد آخر كارش به‌جز فنا و زوال كنون ز غايت سستى و جهل و بىخبرى * بلا اراده شتابد به‌سوى اضمحلال همى ز ايزد خواهم كه گردد ايرانى * به علم و فضل و خرد در جهان بدون همال شود خلف چو سلف شهره در كمال و هنر * بزرگ مغز و بلند اختر و فرشته خصال

رضاى دوست

عاشق ز جان خود به ره يار بگذرد * بهر رضاى يار ز اغيار بگذرد در عشق با وفا شود و دلخوش عاقبت * بىمهرى نگار جفاكار بگذرد بلبل نوا و شور رسان بر سماى عشق * زان پيشتر كه رونق گلزار بگذرد جور و جفا بس است نگارا كه ترسمت * زان سينه تير آه شرربار بگذرد زاهد گرش ريا و تظاهر به كار نيست * برگو به وى ز خرقه و دستار بگذرد از بحر عشق نيست گذر كار هركسى * غافل هلاك گردد و هشيار بگذرد از خدمت به خلق كس ار توشه‌اى گرفت * از اين سراى شاد و سبكبار بگذرد در كسب نام نيك و وفاى به عهد كوش * كاين زندگى چه سهل و چه دشوار بگذرد خواهم شفاى درد ز يزدان كه كس جز او * آگه نى است شب چه به بيمار بگذرد بشمار عمر خويش غنيمت كه بعد ما * سال و مه و ليالى بسيار بگذرد نيكى نما به خلق خدا پيش از آنكه عمر * چون آفتاب از سر ديوار بگذرد بهر رضاى دوست « فقيهى » در اين جهان * از بدره‌هاى درهم و دينار بگذرد

دربارهء برف گويد

خم گشته ز برف قامت سرو بلند * پوشيده سپيد جبّه مانا ز پرند گويى كه بود پيرزنى سيمين‌موى * افشان شده شاخه‌اش چو گيسوى كمند
* *
برف آمد و كوه و دشت آراسته شد * وز گرد و غبار ارض پيراسته شد بس ابر گهربار برافشاند درم * بر روى زمين يكسره از خواسته شد