بود خرافهپرستى و جهل و بىخردى * مر اين رويهء بيهوده نزد اهل كمال
به حال مردمى اينسان گريست بايد زار * كه غرقه گشته ز سر تا به پا به بحر ضلال
چو ملّتى بشود پايبند موهومات * نباشد آخر كارش بهجز فنا و زوال
كنون ز غايت سستى و جهل و بىخبرى * بلا اراده شتابد بهسوى اضمحلال
همى ز ايزد خواهم كه گردد ايرانى * به علم و فضل و خرد در جهان بدون همال
شود خلف چو سلف شهره در كمال و هنر * بزرگ مغز و بلند اختر و فرشته خصال
رضاى دوست
عاشق ز جان خود به ره يار بگذرد * بهر رضاى يار ز اغيار بگذرد
در عشق با وفا شود و دلخوش عاقبت * بىمهرى نگار جفاكار بگذرد
بلبل نوا و شور رسان بر سماى عشق * زان پيشتر كه رونق گلزار بگذرد
جور و جفا بس است نگارا كه ترسمت * زان سينه تير آه شرربار بگذرد
زاهد گرش ريا و تظاهر به كار نيست * برگو به وى ز خرقه و دستار بگذرد
از بحر عشق نيست گذر كار هركسى * غافل هلاك گردد و هشيار بگذرد
از خدمت به خلق كس ار توشهاى گرفت * از اين سراى شاد و سبكبار بگذرد
در كسب نام نيك و وفاى به عهد كوش * كاين زندگى چه سهل و چه دشوار بگذرد
خواهم شفاى درد ز يزدان كه كس جز او * آگه نى است شب چه به بيمار بگذرد
بشمار عمر خويش غنيمت كه بعد ما * سال و مه و ليالى بسيار بگذرد
نيكى نما به خلق خدا پيش از آنكه عمر * چون آفتاب از سر ديوار بگذرد
بهر رضاى دوست « فقيهى » در اين جهان * از بدرههاى درهم و دينار بگذرد
دربارهء برف گويد
خم گشته ز برف قامت سرو بلند * پوشيده سپيد جبّه مانا ز پرند
گويى كه بود پيرزنى سيمينموى * افشان شده شاخهاش چو گيسوى كمند
* *
برف آمد و كوه و دشت آراسته شد * وز گرد و غبار ارض پيراسته شد
بس ابر گهربار برافشاند درم * بر روى زمين يكسره از خواسته شد