عشق و هستى
به هرجا سخن از مى و يار نيست * بود دوزخى ، جاى انكار نيست
به بزمى اگر نام زيباى عشق * نيايد ، در آن بزم ، زنهار نيست
كجا عارف آيد بدان محفلى * سخن از خطوخال دلدار نيست ؟
كجا آدمى كام شيرين كند * لبش تا به لعل لب يار نيست ؟
به وجد آيد آسان مگر صوفيى * به جايى كه زلفين زنّار نيست ؟
نباشد اگر دفتر روى يار * كسى را به دانش سروكار نيست
نخواند اگر بلبل از عشق گل * صفا در گل و باغ و گلزار نيست
به عالم اگر عشق و ناى و شراب * نباشد ، جهان را خريدار نيست
اگر تير مژگان يارى ، به دل * نيايد ، كسى اهل پيكار نيست
به سينه اگر نقش يارى نبود * كسى صاحب طبع سرشار نيست
نباشد اگر بوى دلجوى يار * كسى رهرو كوى و بازار نيست
ملامت مكن هيچ عشّاق را * كه عشق پرىطلعتان ، عار نيست
مخور غم ز بىمهرى دلبران * كه در دهر ، يار وفادار نيست
به عشق و وفا هركه منصور شد * مقامش بهغيراز سرِ دار نيست
گريزد « فريور » از آن مردمى * كه كردارشان همچو گفتار نيست
مرغ حق
مجنونم و جز عشق تو ، سوداى كسم نيست * جز ياد تو و ذكر تو در سر هوسم نيست
در آرزوى وصل تو اى يار يگانه * شب تا به سحر نالم و فريادرسم نيست
چون باخبر از نعمت وصل تو نبودم * هرچند بسوزم ز غمت ، بازبسم نيست
در اين قفس تن ، من بيچاره اسيرم * فرياد زنم در قفس و همنفسم نيست
گشتم پى ديدار تو اى دوست جهان را * پايى كه توانم به تو نزديك رسم ، نيست
جان مىدهم ار ديده به روى تو گشايم * افسوس ! كه دامان تو در دسترسم نيست
سيرم من از اين عالم دونپرور فانى * جز ديدن آن جان جهان ، ملتمسم نيست
هيهات حريفان همه رفتند « فريور » * جز مرغ حق و نالهء شب هيچكسم نيست