تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2722

مساهمون:

ص٢٧٢٢

عشق و هستى

به هرجا سخن از مى و يار نيست * بود دوزخى ، جاى انكار نيست به بزمى اگر نام زيباى عشق * نيايد ، در آن بزم ، زنهار نيست كجا عارف آيد بدان محفلى * سخن از خطوخال دلدار نيست ؟ كجا آدمى كام شيرين كند * لبش تا به لعل لب يار نيست ؟ به وجد آيد آسان مگر صوفيى * به جايى كه زلفين زنّار نيست ؟ نباشد اگر دفتر روى يار * كسى را به دانش سروكار نيست نخواند اگر بلبل از عشق گل * صفا در گل و باغ و گلزار نيست به عالم اگر عشق و ناى و شراب * نباشد ، جهان را خريدار نيست اگر تير مژگان يارى ، به دل * نيايد ، كسى اهل پيكار نيست به سينه اگر نقش يارى نبود * كسى صاحب طبع سرشار نيست نباشد اگر بوى دلجوى يار * كسى رهرو كوى و بازار نيست ملامت مكن هيچ عشّاق را * كه عشق پرىطلعتان ، عار نيست مخور غم ز بىمهرى دلبران * كه در دهر ، يار وفادار نيست به عشق و وفا هركه منصور شد * مقامش به‌غيراز سرِ دار نيست گريزد « فريور » از آن مردمى * كه كردارشان همچو گفتار نيست

مرغ حق

مجنونم و جز عشق تو ، سوداى كسم نيست * جز ياد تو و ذكر تو در سر هوسم نيست در آرزوى وصل تو اى يار يگانه * شب تا به سحر نالم و فريادرسم نيست چون باخبر از نعمت وصل تو نبودم * هرچند بسوزم ز غمت ، بازبسم نيست در اين قفس تن ، من بيچاره اسيرم * فرياد زنم در قفس و هم‌نفسم نيست گشتم پى ديدار تو اى دوست جهان را * پايى كه توانم به تو نزديك رسم ، نيست جان مىدهم ار ديده به روى تو گشايم * افسوس ! كه دامان تو در دسترسم نيست سيرم من از اين عالم دون‌پرور فانى * جز ديدن آن جان جهان ، ملتمسم نيست هيهات حريفان همه رفتند « فريور » * جز مرغ حق و نالهء شب هيچ‌كسم نيست