بارالها بهر نابودى دزدان بزرگ * ز آستين عدل و قانون آهنين دستى برآر
تا كه دزدان و خيانتپيشگان مملكت * كنج زندانشان شود مسكن و يا بالاى دار
حاكم اندر مملكت روزيست قانون كاندر آن * دزد از خرد و كلان مطرود و منفور است و خوار
قطعه
دو كودك را بديدم زار و خسته * گرفته دست هم مغموم و محزون
پريشانى و فقر و بينوايى * هويدا بُد ز حال آن دو دلخون
خرامان از كنارى مىگذشتند * در اين شهر پر از نيرنگ و افسون
به هر سوشان نظر با چشم حسرت * به هر چيز آرزو ز اندازه بيرون
در اين حالت چو بر كاخى رسيدند * كه سر افراشته بر بام گردون
ز رفتن هر دو كودك بازماندند * ز خود بى خود از آن منظر چو مجنون
يكيشان گفت كاى جان برادر * نگر فقر بهشتى در بر اكنون
كه واعظ دوش بر منبر همىگفت * ز وصفش داستانها از چه و چون
ز آب جارى و حوراء و غلمان * صفا و نزهتش از وهم بيرون
مر آن جمله در اين كاخ است موجود * همه چيزش نكو هست و موزون
گمانم جنّت موعود اين است * كه وضعش كرده حال ما دگرگون
و ليكن گفت واعظ در ورودش * گنهكاران نمىباشند مأذون
بود خلد برين مأواى مؤمن * بر اهل حق مبارك هست و ميمون
مگر ماييم در دوران گنهكار ؟ * كه در اين كاخمان ره نيست ايدون
به عمر خود نكردم من گناهى * نمىباشد مر اين گفتار مظنون
مگر آنان نكوكارند و مؤمن ؟ * كه در فقرند همچون دُرّ مكنون
و يا در خلقت از ما برتر هستند ؟ * كه از هر سختى و رنجند مأمون
چرا آن عده را منزل در اين كاخ * چرا ما راست مسكن اندر آهون
ز چه آنان به ناز و نيكبختى * ز چه اقبال و بخت ماست وارون