تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2726

مساهمون:

ص٢٧٢٦

قطعه

پاسبانى را بديدم دست مردى بسته بود * بر سر و رو مىزدش هر سو كشان با حال زار گفتمش برگو گناه اين اسير زار چيست * كاين‌چنين چنين خواهى برآوردش دمار از روزگار گفت بر حال چنين ناكس ترحّم نارواست * كاين دغل ، دزدى بود طرّار و رندى نابكار گفتم اين باشد به دست تو گرفتار و اسير * ازچه‌رويش مىزنى ديگر در اين حال فكار باز پرسيدم چه دزديده‌ست بر من بازگوى * گفت جفتى كفش از كاخ اميرى بختيار گفت لب بربند از اين گفتار بىحاصل چه سود * كاين گنهكار است و حقش چوب و فحش آبدار با تأثر گفتم ار دزدى بود جرم و گناه * پس چرا هركو بدزدد بيش بيشش اعتبار آنكه ميليونها ز مال ملّت بيچاره برد * ثابت اندر مسند خويش است و صاحب اختيار پاسبانش مىكند تعظيم و قاضى احترام * كبر بر مردم فروشد با كمال افتخار مىدهد تحويل ملت با تفرعن پوزخند * اندر اين كشور جز اين هم كس ندارد انتظار پنجهء قانون گلوگير ار ز صديكشان شود * مىكند آن هم به صد نيرنگ از كيفر فرار گر تو هستى دزدگير و دزدبند اى پاسبان * پس چرا هستند دزدان قوى بىبندوبار گفت هيهات ار كه من سازم يكى را دستگير * زودش آزادى دهد مسئول امر رشوه‌خوار