مهر خوبان
روزگارى به هوس در پى دلدار شديم * هر جمالى كه بديديم خريدار شديم
گر به بزمى سخن از خال سياهى گفتند * در پى ديدن آن نقطه چو پرگار شديم
غم جانان چو به نقد دلوجان مىدادند * ما ندانسته سر از پاى به بازار شديم
گل نورسته چو بر طرف چمن روى نمود * مگرش پاى به بوسيم كم از خار شديم
مهر چندانكه نموديم به قهر افزودند * به جفا هرچه فزودند وفادار شديم
ما نديديم وفا در دل خوبان جهان * سالها رفت كز اين نكته خبردار شديم
شكر للّه كه پس از اين همه حيرانى ، باز * به كمند سر زلف تو گرفتار شديم
بعد از آن دورهء كابوس و پريشانى حال * شد خرد از سر و عشق آمد و بيدار شديم
دين و دل در سفر عشق گرانبارى بود * چونكه اين هر دو بداديم سبكبار شديم
به تولّاى تو شاديم و نداريم غمى * چون تو را باختهايم از همه بيزار شديم
چون گذشتيم « فريور » ز سر خواهش نفس * نورى آمد به دل و همدم ابرار شديم
اثر من
نگيرم من دگر دلدار ديگر * كجا عاشق شوم من بار ديگر ؟
گزيدم من يكى را ، غير او نيست * دلم در بند و دام يار ديگر
چو آمد عشق او ، رفت از دل من * همه انديشه و افكار ديگر
كجا دارد كسى چون من نگارى * به وهم و فكرت و پندار ديگر ؟
به غير از نام آن يار يگانه * نيارم بر زبان گفتار ديگر
نخواهم در جهان از من بماند * بجز عشق و جنون آثار ديگر
« فريور » ديده روى دوست يكبار * دهد جان گر كند ديدار ديگر