تشنهلب
آخر اى ماه پريچهره ، بزن گامى چند * به سراى من افسردهدل ايّامى چند
بهر ديدار تو ، دل از همه پرداختهام * كه نگنجد به دلى ، عشق دلارامى چند
شام من صبح نگردد دگر از ديدن مهر * تا نبينم رخ چون ماه تو را ، شامى چند
سالها رفت و ز درگاه خدا مىطلبم * كه ميسّر شود از لعل لبت كامى چند
تشنهكام آمدهام بر لب آن چشمهء نوش * برسان بر جگر سوختهام جامى چند
ندهى بر من شوريده اگر بادهء ناب * ترسم آزرده شوم از ستم خامى چند
چه شود گر بنوازى من دلسوخته را * يا به پيغام خوشى يا كه به دشنامى چند ؟
اى كه در حسرت عشّاق جهان سوختهاى * جانب ميكدهء عشق ، بزن گامى چند
بىگل و مطرب و ساقى منشين فصل بهار * خاصه گر دست دهد وصل گلاندامى چند
سيم و زر ، گر نبود در كف من ، باكى نيست * شادم از آنكه ندارم به جهان وامى چند
اى « فريور » ! به سر خوان خسان گام منه * تو كه با نان جوى سيرى و بادامى چند
مهر على ( ع )
امشب از گردش چشمان تو ، مستيم همه * مست و ديوانه و پيمانه پرستيم همه
نرگس مست تو نازم كه چنان مستى داد * لب به ساغر نزده ، سرخوش و مستيم همه
قامتت كرده به پا در دل ما غوغايى * در كنار قد دلجوى تو ، پستيم همه
با يكى جلوه كه در محفل رندان كردى * ز آتش و سوز دل سوخته ، رستيم همه
امشب از طالع بيدار به ميخانهء عشق * به تماشاى جمال تو نشستيم همه
دل ديوانهء ما گنج ولاى ازليست * چون به جان عاشق رخسار تو هستيم همه
نوربخشى و ز ره نورفشان آمدهاى * طعنه بر ما نزن ار نورپرستيم همه
ساقيا ، باده بده ، شام وصال و طرب است * هيچ تأخير مكن ، منتظرستيم همه
باده پيش آر ، كه صوفى نكند توبه ز مى * سالها هست كه ما توبه شكستيم همه
بده آن رطل گران بر من و بر مىزدگان * گرچه سرمست ز صهباى الستيم همه
سخن از هول قيامت مكن اى زاهد خام * ما به مهر على ، از مهلكه جستيم همه
دشمن ار دار زند يا كه بسوزد ما را * برنگرديم از آن عهد كه بستيم همه
دولت پير مغان باد « فريور » جاويد * كه به يك جلوهء او ، قيد گسستيم همه