دست من جويد او را ، دريغا * كه به كف نايد از او نشانم
پيش چشمم به رقص است ، افسوس * مانده با آرزويش گمانم
* *
در گمانى بيالوده با غم * سوزم از چشم آبى نشانش
گرد او مىتنم هالهء مهر * بلكه ره يابم اندر نهانش
* *
شعله مىميرد و مىشود محو * سايههاى خيالات و اوهام
با سكوتى كه خاموشى آرد * مىشود غرق دنياى آلام
* *
سخت افسردهحال و پريشم * امشب از ياد بگذشتهاى دور
غم بيالوده با نغمهء مست * بوى مرگ آيدم از بن گور
جام بشكسته
چشم بگشوده بر چشم خورشيد * تن به صحرا و دريا كشيده
پاى كوبيده بر كوهساران * جام بشكسته و آرميده
* *
من كهام ؟ يك سرود غمآور * روحى آشفته ، قلبى فسرده
راه پردازى از تيرهشبها * ره به صبح بهارى نبرده
* *
خسته مردى كه در راه تاريك * گام بيهوده بسيار بگذاشت
در زمين و زمان چهره افروخت * پرچم آرزوها بيفراشت
* *
نااميدى كه در يك شب تار * رفت در كوى اميدواران
دست برهم زد و خندهاش بود * مژدهء شادى روزگاران
* *
ليك دلخون و افسرده برگشت * با خيالى پريشان و درهم
در درونش روان زهر اندوه * وز غمى ناشناسا و مبهم