بر دلى گر مىنشينم بىثباتم همچو آه * ور به چشمى جا بگيرم باز لغزانم چو اشك
سوز پنهان درون است اينكه پيدا مىشود * گه به لبهايم چو شعر و گه به چشمانم چو اشك
بار گناه
بعد از اين دست من و دامن ماه دگرى * من و سوداى سر زلف سياه دگرى
چون تو پيمان وفا بشكنم و بنشينم * به اميد نگهى بر سر راه دگرى
چشم خود فرش كنم زير كف پاى دگر * خرمن خويش بسوزم به نگاه دگرى
گر گناه است نظر بر رخ خوبان دگر * بعد از اين پشت من و بار گناه دگرى
آنقدر آه كشيدم به فراقت شب و روز * كه نماندهست مرا طاقت آه دگرى
بهجز از اشك كه گيرد همهشب دامن من * بر من و زارى من نيست گواه دگرى