تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2708

مساهمون:

ص٢٧٠٨

راز دل

تا سر انديشه را در جيب پنهان كرده‌ام * درد را بر صفحهء دفتر نمايان كرده‌ام در غم پروانه همچون شمع ، با سوز زبان * شوربختى را بيان با چشم گريان كرده‌ام آتش عشق توانسوز تو مىسازد مرا * چون سمندر زندگى را نار سوزان كرده‌ام راز دل با گيسويت گفتم به شبهاى دراز * با پريشان قصّه از حال پريشان كرده‌ام عاشق چشم توام ، دُردى كشم ، شيرازىام * همچنان نرگس اگر سردرگريبان كرده‌ام تا شكستم جمله بتها و پرستيدم تو را * آتش سوزنده را بر خود گلستان كرده‌ام زندهء جاويد عشقم ، خضر راه همّتم * جان بىمقدار را در كار جانان كرده‌ام در توان معروف و در ايثار مشهورم چو مور * تا يكى ران ملخ نذر سليمان كرده‌ام از برادرها چه مىپرسيد يوسف را چه شد ؟ * جايگه بر تخت زر از كنج زندان كرده‌ام نرم‌نرم آمد نمك خورد و نمكدان را شكست * عشق را بر سفره دل تا كه مهمان كرده‌ام واى اگر « فرياد » بىهنگام سازد آشكار * راز دردى را كه اندر سينه پنهان كرده‌ام
هامش
زير را در جواب او سرود :مرا كه عمر به پايان رسيده در تك‌وتاز * رهى دراز به پيش است و زان نيايم باز غنيمت است در اين گيرودار عزم رحيل * مجال ديدن ياران خطّهء شيراز نسيم گلشن اين شهر ، جانفزا بوده‌ست * مرا به مهلت هستى ز روزگار دراز بويژه كاين سفرم گشته بيشتر پربار * به شعر « ناصر » افسونگر سخن‌پرداز روانى غزل وى ز آب برده گرو * كه نيست در خور آب روان نشيب و فراز برى ز صدمت ايجاز و وصمت اطناب * شد اين‌چنين ، سخنش شاهكارى از اعجاز لطافت هنرش با طراوت است قرين * به فكر بكر وى انفاس عيسوى دمساز از او به ساحت انديشه رنگ و بوى بهار * رسد به ديده و جان شادمانه از آغاز مجاز ، رنگ حقيقت ز گفته‌اش گيرد * چنان كه سر حقيقت برآورد ز مجاز هزار گل شكفد از بساط هر غزلش * سرودخوان به برش ، بلبلان خوش‌آواز عجب نه ، گر ز در و بام عشق بارد و بس * به عرصه‌اى كه « امامى » درايستد به نماز بود دلش چو دلم گنج رازهاى مگو * شگفت نيست ، اگر او مراست محرم راز* *تو اى امامى سحرآفرين به خويش ببال * به بزم هر بت نازآزما بخويش بناز شكست چنگم و قدّم خميد و نوبت توست * كه نغز نغمهء دلكش برآورى از ساز به شعر ، راز و نياز تو بس بود « رعدى » * در اين جهان كه بود دامگاه آز و نياز
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2708 | سيد محمد باقر برقعى