گذشته چه شد ؟
باز شب شد كه فزايد غم من * نيست غير از غم من محرم من
يار من غير شب تارم نيست * جز شب تيره دگر يارم نيست
زلف شب بر همه جا سايهفكن * شبحى پيدا زان بيد كهن
پاى آن چشمه در آن تارى دشت * من و انديشهء عمرى كه گذشت
ماه ديدم كه به صد جلوه و ناز * از پس كوه برون آمد باز
شد در آن چشم هويدا مهتاب * چون يكى زورق سيمين در آب
طرفه نقشى خوش و روحافزا بود * كم در آن خاطرهها پيدا بود
ديدم آن شب كه در آن پرتو ماه * با تو گفتم غم دل را به نگاه
هشته بر شانه سر زلف دراز * سينه بر سينهء من هستى باز
دست من در خم زلف چو شبت * بوسهاى نغز گرفتم ز لبت
باز در منظرهاى روحافزا * گاه پيدا و گهى ناپيدا
ديدمت مست و خراميده به ناز * دست در دست دگر دارى باز
اشك حسرت ز رخانم لغزيد * خورد بر چشمه و آبى لرزيد
زان سبك موج كه بر آب افتاد * لرزشى بر رخ مهتاب افتاد
كم كمك محو شد آن صحنهء راز * نيره شد چشمه بر چشمم باز
نقشى از ماه دلانگيز نماند * زان تماشا شبحى نيز نماند
ناگه افتادم و رفتم از هوش * گفت در گوش من آهسته سروش
كان غم و شادى و آرامش و خشم * قطرهاى گشت و فروريخت ز چشم
اشك شد حلقه به چشمان تو بست * ناله شد در دل تنگ تو شكست
دور بگذشتهء پرحسرت و درد * قطرهاى گرم شد و آهى سرد
غنچهء خاموش
ديشب گل من غنچهء خاموش كه بودى ؟ * تا وقت سحر تنگ در آغوش كه بودى ؟
من باخبر از شيون و غوغاى تو بودم * اى دل تو به ياد لب خاموش كه بودى ؟
دور از من غمديده كنار كه نشستى ؟ * در پرتو مهتاب ، همآغوش كه بودى ؟