كمينگه جبر
دلم ز كجروى روزگار مىميرد * فروغ آينهام در غبار مىميرد
به دشتگه بدرآرد لباس رنگين را * كه از عناد زمستان ، بهار مىميرد
ز ابر مهر نبارد چو برف مرحمتى * به كوهسار وفا آبشار مىميرد
سزد كه جمله مستان سرود غم خوانند * كه كنج ميكده رندى خمار مىميرد
سخن ز چيدن و پرپر شدن خطاست ، خطا * به نوگلى كه ز يك طعن خار مىميرد
مريز اشك ز چشمان آسمانى خود * كه نرگس تو در اين شورهزار مىميرد
در اين ديار مرا محرم صبورى نيست * از آن به بستر صبرم ، قرار مىميرد
چه گويمت كه چرا آمدم ، چرا رفتم * كه در كمينگه جبر ، اختيار مىميرد
درياى پشيمانى
دل آزرده را آخر به حال خود رها كردى * به دست خويش بند از پاى اين ديوانه وا كردى
صواب محض باشد گر گناهت را نبخشايم * از آن بيگانگيهايى كه با اين آشنا كردى
تو راز و رمز ايثار و محبّت را نمىدانى * تو راه و رسم انصاف و مروّت را رها كردى
تو خاك دوستيها را به باد دشمنى دادى * تو بر سرچشمهء آب بقا آتش بپاكردى
مرا آن گرمجوشيها به خاكستر نشست آخر * چها گويم كه با دمسردىات با من چها كردى
مرا پاداش خوبيها ، بديها بود ، اى آوخ * وفا ديدى جفا كردى ، عطا ديدى خطا كردى
تو را اينك به درياى پشيمانى رها كردم * به جرم آنكه هردم ناخدايى را خدا كردى
بنازم شيوهات اى غم ، نكردى ترك ما يكدم * از آن روزى كه ما را در دل آزرده جا كردى