تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2709

مساهمون:

ص٢٧٠٩

كمينگه جبر

دلم ز كج‌روى روزگار مىميرد * فروغ آينه‌ام در غبار مىميرد به دشتگه بدرآرد لباس رنگين را * كه از عناد زمستان ، بهار مىميرد ز ابر مهر نبارد چو برف مرحمتى * به كوهسار وفا آبشار مىميرد سزد كه جمله مستان سرود غم خوانند * كه كنج ميكده رندى خمار مىميرد سخن ز چيدن و پرپر شدن خطاست ، خطا * به نوگلى كه ز يك طعن خار مىميرد مريز اشك ز چشمان آسمانى خود * كه نرگس تو در اين شوره‌زار مىميرد در اين ديار مرا محرم صبورى نيست * از آن به بستر صبرم ، قرار مىميرد چه گويمت كه چرا آمدم ، چرا رفتم * كه در كمينگه جبر ، اختيار مىميرد

درياى پشيمانى

دل آزرده را آخر به حال خود رها كردى * به دست خويش بند از پاى اين ديوانه وا كردى صواب محض باشد گر گناهت را نبخشايم * از آن بيگانگيهايى كه با اين آشنا كردى تو راز و رمز ايثار و محبّت را نمىدانى * تو راه و رسم انصاف و مروّت را رها كردى تو خاك دوستيها را به باد دشمنى دادى * تو بر سرچشمهء آب بقا آتش بپاكردى مرا آن گرم‌جوشيها به خاكستر نشست آخر * چها گويم كه با دم‌سردىات با من چها كردى مرا پاداش خوبيها ، بديها بود ، اى آوخ * وفا ديدى جفا كردى ، عطا ديدى خطا كردى تو را اينك به درياى پشيمانى رها كردم * به جرم آنكه هردم ناخدايى را خدا كردى بنازم شيوه‌ات اى غم ، نكردى ترك ما يك‌دم * از آن روزى كه ما را در دل آزرده جا كردى