نويد بهشت
مه با جمال يار برابر نمىكنم * صد بار كردهام من و ديگر نمىكنم
شب نيست كز فراق تو اى سرو سيمتن * دامن ز اشك پردُر و گوهر نمىكنم
آن بلبلم كه در پروبالم خليده خار * با اين حديث عشق گل از سر نمىكنم
ما تو را به ترك عشق نويد بهشت چيست * زاهد مگو كه قول تو باور نمىكنم
تا باد فروردين وزد از طرف كوهسار * ترك سماع و ساقى و ساغر نمىكنم
« فرهاد » بيدلم من و شيرينم آرزوست * من ترك آن لبان چو شكر نمىكنم
آستان تو
با سرو همطرازى و با مه برابرى * نىنى ز سرو برتر و از ماه برترى
هرگز گداى كوى تو اى عين آفتاب * سلطان شهر را به تمنّا نزد درى
گفتم چرا به ديدهء من پا نمىنهى * ديدم كه نيست لايق پاى تو اى پرى
گفتم كه بندهء سر و روى دگر شوم * ديدم بر آستان تو افتاده هر سرى
گفتى به ناز كز عقب من ميا دگر * من خود به اختيار نيايم ، تو مىبرى
شيرينتر از تو در همه عالم نديدهام * « فرهاد » از آن شدم كه تو كامم برآورى
سوز پنهان
گرچه افكندى ز چشم خويش آسانم چو اشك * يك شب اى آرام جان بنشين به دامانم چو اشك
يا به خاك تيره غلطم يا به دامان گلى * بر خود از اين بازى تقدير سوزانم چو اشك
مردم چشم مرا ، مانند مردم ، لاجرم * من هم از اين تيرهدل مردم گريزانم چو اشك
گر به چشمى بوسه دادم يا به رخسارى چه سود * كاين زمان با حسرتى در خاك غلطانم چو اشك
دست و پايى مىزنم ، امّا نمىدانم كجاست * اندر اين درياى بىپايان سامانم چو اشك