تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2705

مساهمون:

ص٢٧٠٥

نويد بهشت

مه با جمال يار برابر نمىكنم * صد بار كرده‌ام من و ديگر نمىكنم شب نيست كز فراق تو اى سرو سيم‌تن * دامن ز اشك پردُر و گوهر نمىكنم آن بلبلم كه در پروبالم خليده خار * با اين حديث عشق گل از سر نمىكنم ما تو را به ترك عشق نويد بهشت چيست * زاهد مگو كه قول تو باور نمىكنم تا باد فروردين وزد از طرف كوهسار * ترك سماع و ساقى و ساغر نمىكنم « فرهاد » بيدلم من و شيرينم آرزوست * من ترك آن لبان چو شكر نمىكنم

آستان تو

با سرو هم‌طرازى و با مه برابرى * نىنى ز سرو برتر و از ماه برترى هرگز گداى كوى تو اى عين آفتاب * سلطان شهر را به تمنّا نزد درى گفتم چرا به ديدهء من پا نمىنهى * ديدم كه نيست لايق پاى تو اى پرى گفتم كه بندهء سر و روى دگر شوم * ديدم بر آستان تو افتاده هر سرى گفتى به ناز كز عقب من ميا دگر * من خود به اختيار نيايم ، تو مىبرى شيرين‌تر از تو در همه عالم نديده‌ام * « فرهاد » از آن شدم كه تو كامم برآورى

سوز پنهان

گرچه افكندى ز چشم خويش آسانم چو اشك * يك شب اى آرام جان بنشين به دامانم چو اشك يا به خاك تيره غلطم يا به دامان گلى * بر خود از اين بازى تقدير سوزانم چو اشك مردم چشم مرا ، مانند مردم ، لاجرم * من هم از اين تيره‌دل مردم گريزانم چو اشك گر به چشمى بوسه دادم يا به رخسارى چه سود * كاين زمان با حسرتى در خاك غلطانم چو اشك دست و پايى مىزنم ، امّا نمىدانم كجاست * اندر اين درياى بىپايان سامانم چو اشك