كاروان عمر
آن بىخبر كه راه ديار هوس گرفت * رد كرد دست ساقى و جام از عسس گرفت
ما سرگران ز صافى عشقيم تا چه ديد * آن بوالهوس كه جام ز دست هوس گرفت
گفتم كه ناله سر دهم از شور عاشقى * غم عقده در گلو شد و راه نفس گرفت
از بادهء شباب مرا ساقى ازل * جامى به دست داد و ننوشيده پس گرفت
اى باد روحبخش سحرگه حكايتى * از حال بوستان كه دلم در قفس گرفت
در راه پرفرازونشيب شباب و شور * گامى نرفتهايم كه ما را نفس گرفت
اى كاروان عمر كه بيهوده مىروى * بس كن كه خاطرم ز صداى جرس گرفت
اى ياران
نه تنها خاطرم از آتش بيگانه مىسوزد * كه روز و شب به صد آتش مرا هم خانه مىسوزد
به ياد آتشينرويى لب ساغر چو مىبوسم * ز سوز آتش آهم مى و پيمانه مىسوزد
شبى پروانهاى ديدم ميان شعلهء شمعى * حسد بردم بر احوالش كه خوش مستانه مىسوزد
مرا دور از رخ چون آتشى دائم ، خداوندا * به صد ناكامى و حسرت دل ديوانه مىسوزد
ميان شمع و من فرقى كه هست اين است اى ياران * كه او پروانه را سوزد مرا پروانه مىسوزد
شورهزار عمر
چون شمع ، دل بر آتش حرمان نهادهايم * زين رو به بزم لالهرخان ايستادهايم
چون اشك اگر به دامن خوبان نشستهايم * بر ما حسد مبر كه ز چشم اوفتادهايم
چون لاله پرده از دل خونين گرفتهايم * گر در چمن به خنده دمى لب گشادهايم
بر اشك ما مخند كه در شورهزار عمر * گلهاى طبع خويش به اشك آب دادهايم
بىناله سوختيم در اين بزم همچو شمع * وين شعر قطرهايست كه بر جا نهادهايم