تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2702

مساهمون:

ص٢٧٠٢

كاروان عمر

آن بىخبر كه راه ديار هوس گرفت * رد كرد دست ساقى و جام از عسس گرفت ما سرگران ز صافى عشقيم تا چه ديد * آن بوالهوس كه جام ز دست هوس گرفت گفتم كه ناله سر دهم از شور عاشقى * غم عقده در گلو شد و راه نفس گرفت از بادهء شباب مرا ساقى ازل * جامى به دست داد و ننوشيده پس گرفت اى باد روح‌بخش سحرگه حكايتى * از حال بوستان كه دلم در قفس گرفت در راه پرفرازونشيب شباب و شور * گامى نرفته‌ايم كه ما را نفس گرفت اى كاروان عمر كه بيهوده مىروى * بس كن كه خاطرم ز صداى جرس گرفت

اى ياران

نه تنها خاطرم از آتش بيگانه مىسوزد * كه روز و شب به صد آتش مرا هم خانه مىسوزد به ياد آتشين‌رويى لب ساغر چو مىبوسم * ز سوز آتش آهم مى و پيمانه مىسوزد شبى پروانه‌اى ديدم ميان شعلهء شمعى * حسد بردم بر احوالش كه خوش مستانه مىسوزد مرا دور از رخ چون آتشى دائم ، خداوندا * به صد ناكامى و حسرت دل ديوانه مىسوزد ميان شمع و من فرقى كه هست اين است اى ياران * كه او پروانه را سوزد مرا پروانه مىسوزد

شوره‌زار عمر

چون شمع ، دل بر آتش حرمان نهاده‌ايم * زين رو به بزم لاله‌رخان ايستاده‌ايم چون اشك اگر به دامن خوبان نشسته‌ايم * بر ما حسد مبر كه ز چشم اوفتاده‌ايم چون لاله پرده از دل خونين گرفته‌ايم * گر در چمن به خنده دمى لب گشاده‌ايم بر اشك ما مخند كه در شوره‌زار عمر * گلهاى طبع خويش به اشك آب داده‌ايم بىناله سوختيم در اين بزم همچو شمع * وين شعر قطره‌ايست كه بر جا نهاده‌ايم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2702 | سيد محمد باقر برقعى