تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2700

مساهمون:

ص٢٧٠٠
چو ديدم كه جام هوا نوش كردم * يكى روز و عمريست تا در خمارم چرا دل به مستى دهم بار ديگر * سپس طاقت سرگرانى نيارم چو خرمن يقينم نه تا خود بچينم * چرا تخمهء خودپرستى بكارم همه بار گيتى به يك خار منّت * نيرزد كه دست تمنّا برآرم ز گردون همه رنج زارى كشيدن * از آن به كه نزديك دونان بزارم در اين دهر فانى كه دون‌همّتان را * سزد همّت ار خود به كارى گمارم بر اوراق مشكين كه جاويد ماند * « فروغى » صفت نقش زيبا نگارم

طمع خام

دل ديوانهء من دشمن آرام خود است * كام مىجويد و هم خصم همه كام خود است بوالعجب مرغ دل‌شيفته بر نقش خيال * كان خيالش همگى دانه و هم دام خود است گام بردار و فرو باز مياور به هوس * كه هر افتاده به سر از غلط گام خود است غير عشّاق كه آتش زن هر ايّامند * هنرش دستخوش شيوهء ايّام خود است شد جهان‌بين دل دانا كه به خود هيچ نديد * نيست جم را نظر از شيفتهء جام خود است ديد در آينهء جام كه جز نيستىاش * نيست اين دل كه نه در فكر سرانجام خود است هركه در مطبخ خاليگر ايّام نشست * لاجرم سوخته جان از طمع خام خود است گر « فروغى » است شكايت همه از روز و شبش * رنجش از نالهء صبح و نفس شام خود است