تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2699

مساهمون:

ص٢٦٩٩
صنما جمال و خوبى پى اختفا نباشد * تو به جلوه آى و منگر كه من آن بصر ندارم تو بيا كه هركه آيد بجز از تو خوب تابد * كه درون چشم گريان چو تو يك گهر ندارم لب تو لطيفه‌آموز خرد بود و گرنه * طمع عسل نبندم ، هوس شكر ندارم ز كشاكشم چه حاصل چو پى هلاك عاشق * به كمر زنى تو دامان و رهى كمر ندارم

خرد و دانش

اگر ديده ، بىنور ، ديده بود * هم اين آدمى بىخرد آدمىست چو خود بىخرد نيست مردم كسى * تو چونت به بىدانشى خرّميست خرد را به دانش شناسد خرد * تو را هم خرد معنى مردميست نياز ار به دانش ندارى مناز * به بيشى خود ، كآنچه دارى كميست چه نازى كه در حلقهء روزگار * چو مردم ، منم ، خود مرا خاتميست نگين خرد نيست در شست تو * سليمانت چون و چونت جميست « فروغى » صفت با كسى يار باش * كه با اهل دانش و را ، همدميست بود تا جراحات نقص وجود * بدان دم رسد كاندر او مرهميست

وجود بازيافته

برآنم كه دست از جهان باز دارم * جهان با جهان‌جوى غافل گذارم مرا پردهء غفلت از ديده يك‌دم * گرفتند وز آن دم تنعّم ندارم چه بندم بدان نعمت شوم دل را * كه از كشته‌اش پشته‌ها برشمارم مرا هيچ گل نشكفد پيش خاطر * جز از خار كز خسته پايى برآرم من اين ره كه پايان به خاك است آن را * گرفتم كه بر اسب و استر سپارم چه فرقم كه در پا ركاب است يا گل * چو دستى نماند كه هم سر به خارم اگر خود شوم رايض توسنى ، من * قدم بر سر نفس سركش فشارم