صنما جمال و خوبى پى اختفا نباشد * تو به جلوه آى و منگر كه من آن بصر ندارم
تو بيا كه هركه آيد بجز از تو خوب تابد * كه درون چشم گريان چو تو يك گهر ندارم
لب تو لطيفهآموز خرد بود و گرنه * طمع عسل نبندم ، هوس شكر ندارم
ز كشاكشم چه حاصل چو پى هلاك عاشق * به كمر زنى تو دامان و رهى كمر ندارم
خرد و دانش
اگر ديده ، بىنور ، ديده بود * هم اين آدمى بىخرد آدمىست
چو خود بىخرد نيست مردم كسى * تو چونت به بىدانشى خرّميست
خرد را به دانش شناسد خرد * تو را هم خرد معنى مردميست
نياز ار به دانش ندارى مناز * به بيشى خود ، كآنچه دارى كميست
چه نازى كه در حلقهء روزگار * چو مردم ، منم ، خود مرا خاتميست
نگين خرد نيست در شست تو * سليمانت چون و چونت جميست
« فروغى » صفت با كسى يار باش * كه با اهل دانش و را ، همدميست
بود تا جراحات نقص وجود * بدان دم رسد كاندر او مرهميست
وجود بازيافته
برآنم كه دست از جهان باز دارم * جهان با جهانجوى غافل گذارم
مرا پردهء غفلت از ديده يكدم * گرفتند وز آن دم تنعّم ندارم
چه بندم بدان نعمت شوم دل را * كه از كشتهاش پشتهها برشمارم
مرا هيچ گل نشكفد پيش خاطر * جز از خار كز خسته پايى برآرم
من اين ره كه پايان به خاك است آن را * گرفتم كه بر اسب و استر سپارم
چه فرقم كه در پا ركاب است يا گل * چو دستى نماند كه هم سر به خارم
اگر خود شوم رايض توسنى ، من * قدم بر سر نفس سركش فشارم