تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2698

مساهمون:

ص٢٦٩٨
بر اين دايره ژرف گيتى محيط * جز از عزم جانهاى والاى نيست همان كرسى ايزد ، اين جان توست * كه وسعش كران را پذيراى نيست ز امكان سير تو عكسى در اوست * مكان را بن ار هيچ پيداى نيست شد اين پهن گيتى يكى كارگاه * نشسته برش جز تو جولاى نيست پرندى برش بايد آراستن * كه جز تو بر اين چهره‌آراى نيست تو هر نقش زيبا كه بينى به باغ * جز از خلق آن چشم بيناى نيست به بينش در است آفرينندگى * كه بىديده خوش‌نقش زيباى نيست همان چشم بيناى گيتى تويى * عجب كت گهر روشنى راى نيست از آنى تو بيكار چون چشم كور * كه ساده‌دلت همّت‌افزاى نيست جز از كار بينش نيفزايدت * جز از بينشت كارفرماى نيست « فروغى » كه در نام دارد فروغ * بدين نام نازنده بيجاى نيست جهان بىفروغ خردمندىات * جز از بستر خار و خاراى نيست خرد جز يكى نور بينش‌فزاى * كه همّت كشد سوى بالاى نيست

متاع دنيا

من از اين متاع دنيا به جوى نظر ندارم * در سرورى نكوبم سر دردسر ندارم تو و كوشش زيادت من و عزلت و قناعت * كه تو دردسر پسندى و من اين هنر ندارم نه ريا و زهد و سالوس و نه كوس عيش و عشرت * كه اميد كامرانى ز فسون و شر ندارم من اگر به ذكر تسبيح نجات خود نجويم * نه كه غافل از خدايم كه ز خود خبر ندارم به خدا پناهم از خود كه پر از گناهم از خود * بجز اعتراف زشتى هنر دگر ندارم چه كنم اگر ننالم ز شكسته‌بالى خود * چو هواى سدره‌ام هست و ليك پر ندارم