يا سر و پاى مرا در خاك و خون خواهد كشيد * يا بر و دوش وِرا در سيم و زر خواهم گرفت
يا به حاجت در برش دست طلب خواهم گشاد * يا به حجّت از درش راه سفر خواهم گرفت
باز اگر بر منظرش روزى نظر خواهم فكند * كام چندينساله را از يك نظر خواهم گرفت
گر « فروغى » ماه من برقع ز رو برافكند * صد هزاران عيب بر شمس و قمر خواهم گرفت
محمل دلدار
هركس كه به جان دسترسى داشته باشد * بايد كه به دل مهر كسى داشته باشد
زان بر سر بيمار غمش پا نگذارد * ترسد كه مبادا نفسى داشته باشد
دل نالهكنان رفت پى محمل دلدار * كاين قافله بايد جرسى داشته باشد
گر ياد گلستان نكند ، هيچ عجب نيست * مرغى كه به تنها قفسى داشته باشد
از الفت بيگانه بينديش كه حيف است * دامان تو هر بوالهوسى داشته باشد
در پرده قدح نوش « فروغى » كه مبادا * سنگى به كمينت ، عسسى داشته باشد