مردان خدا
مردان خدا پردهء پندار دريدند * يعنى همه جا غير خدا هيچ نديدند
هر دست كه دادند از آن دست گرفتند * هر نكته كه گفتند همان نكته شنيدند
يك طايفه را بهر مكافات سرشتند * يك سلسله را بهر ملاقات گزيدند
يك فرقه به عشرت در كاشانه گشادند * يكى زمره به حسرت سرانگشت گزيدند
جمعى به در پير خرابات خرابند * قومى به بر شيخ مناجات مريدند
يك جمع نكوشيده رسيدند به مقصد * يك قوم دويدند و به مقصد نرسيدند
فرياد كه در رهگذر آدم خاكى * بس دانه فشاندند و بسى دام تنيدند
همّت طلب از باطن پيران سحرخيز * زيراكه يكى را ز دوعالم طلبيدند
زنهار مزن دست به دامان گروهى * كز حق ببريدند و به باطل گرويدند
چون خلق درآيند به بازار حقيقت * ترسم نفروشند متاعى كه خريدند
كوتاهنظر غافل از آن سرو بلند است * كاين جامه به اندازهء هركس نبريدند
مرغان نظرباز سبك سير « فروغى » * از دامگه خاك بر افلاك پريدند
جلوهء حسن
مهره توان برد ، مار اگر بگذارد * غنچه توان چيد ، خار اگر بگذارد
با همه حسرت خوشم به گوشهء چشمى * چشم بد روزگار اگر بگذارد
كام توان يافتن ز نرگس مستش * يكنفسم هوشيار اگر بگذارد
سرخوشم از دور جام و گردش ساقى * گردش ليل و نهار اگر بگذارد
فصل گل از باده توبه داده مرا شيخ * غيرت باد بهار اگر بگذارد
بوسه توان زد بر آن دهان شكرخند * گريهء بىاختيار اگر بگذارد
پرده توانم كشيد از آن رخ زيبا * كشمكش پردهدار اگر بگذارد
بر سر آنم كه در كمند نيفتم * بازوى آن شهسوار اگر بگذارد
وانگذارم به هيچكس دل خود را * غمزهء آن دل شكار اگر بگذارد
دست نيابد كسى ز خاطر جمعم * زلف پريشان يار اگر بگذارد
هيچ نگردم به گرد عشق « فروغى » * جلوهء حسن نگار اگر بگذارد