تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2694

مساهمون:

ص٢٦٩٤

خيال خوش

مگر خدا ز رقيبان تو را جدا بكند * عجب خيال خوشى كرده‌ام خدا بكند ! سزاى مردم بيگانه را دهم روزى * كه روزگار تو را با من آشنا بكند خبر نمىشوى از سوز ما مگر وقتى * كه آه سوختگان در دل تو جا بكند بر آن سرم كه جفاى تو را به جان بخرم * در اين معامله گر عمر من وفا بكند قبول حضرت صاحبدلان نخواهد شد * اگر به درد تو دل خواهش دوا بكند

تخت گل

گر باغبان نظر به گلستان كند تو را * بر تخت گل نشاند و سلطان كند تو را گر صبحدم به دامن گلشن گذر كنى * دست نسيم ، گل به سر افشان كند تو را مشرق هزار پاره كند جيب خويشتن * گر يك نظر به چاك گريبان كند تو را اى كاش چهرهء تو سحر بنگرد سپهر * تا قبله‌گاه مهر درخشان كند تو را دور فلك به چشم تو تعليم سحر داد * تا چشم‌بند ، مردم دوران كند تو را چو مار زخم‌خورده ، دل افتد به پيچ‌وتاب * هرگه كه ياد طرّهء پيچان كند تو را در هيچ حال خاطر ما از تو جمع نيست * قربان حالتى كه پريشان كند تو را با هيچ‌كس به كشتن من مشورت مكن * ترسم خدا نكرده پشيمان كند تو را الحق سزد كه تربيت خسرو عجم * مير نظام لشكر ايران كند تو را داند هلاك جان « فروغى » به دست كيست * هركس كه سير نرگس فتّان كند تو را

طالب حضور

كى رفته‌اى ز دل كه تمنّا كنم تو را * كى بوده‌اى نهفته كه پيدا كنم تو را ؟ غيبت نكرده‌اى ، كه شوم طالب حضور * پنهان نبوده‌اى كه هويدا كنم تو را با صد هزار جلوه برون آمدى كه من * با صد هزار ديده تماشا كنم تو را بالاى خود در آينهء چشم من ببين * تا باخبر ز عالم بالا كنم تو را رسواى عالمى شدم از شور عاشقى * ترسم خدا نخواسته رسوا كنم تو را شعرت ز نام شاه « فروغى » شرف گرفت * زيبد كه تاج تارك شعرا كنم تو را