« دهدله از بهر چيست عاشق و معشوق * عاشق و معشوق به كه يكدله باشد »
« با گله خوش نيست روى خوب تو ديدن * ديدن رويت خوش است بىگله باشد »
« طاقت و صبرم نمانده است دگر هيچ * در شب هجرم چقدر حوصله باشد ؟ »
دوست نشايد ز دوست در گله باشد * مرد نبايد كه تنگحوصله باشد
دوش به هيچم خريد خواجه و ترسم * باز پشيمان از اين معامله باشد
تند مران اى دليل ره كه مبادا * خستهدلى در قفاى قافله باشد
موى تو زد حلقه بر ميانت و نگذاشت * يك سر مو در ميانه فاصله باشد
آنكه مسلسل نمود ، طرهء ليلى * خواست كه مجنون اسير سلسله باشد
با غزل شاه نكتهسنج ، « فروغى » * من چه سرايم كه قابل صله باشد
فروغى بسطامى يكى از بزرگترين غزلسرايان دو قرن اخير بشمار مىرود كه غزلياتش از شور و لطف خاصى برخوردار مىباشد و در غزلسرايى شيوهء استاد اجل سعدى را پيروى كرده و به خوبى از عهدهء آن برآمده و بهقدرى كلامش روان و دلنشين و بلند است كه زبانزد خاص و عام و از شهرت زيادى برخوردار گرديد و در سال 1274 قمرى در سن 61 سالگى بدرود حيات گفت .
مهمان عزيز
اندوه تو شد وارد كاشانهام امشب * مهمان عزيز آمده در خانهام امشب
صد شكر خدا را كه نشستهست به شادى * گنج غمت اندر دل ويرانهام امشب
من از نگه شمع رخت ديده ندوزم * تا پاك نسوزد پر پروانهام امشب
بگشا لب افسونگرت اى شوخ پرىچهر * تا شيخ بداند ز چه افسانهام امشب
ترسم ز سر كوى تو را سيل بگيرد * اى بىخبر از گريهء مستانهام امشب
يك جرعهء آن مست كند هر دوجهان را * چيزى كه لبت ريخت به پيمانهام امشب
شايد كه شكارم شود آن مرغ بهشتى * گاهى شكن دام و گهى دانهام امشب
تا بر سر من بگذرد آن يار قديمى * خاك قدم محرم و بيگانهام امشب
امّيد كه بر خيل غمش دست بيابد * آه سحر و طاقت مردانهام امشب
از من بگريزند كه مى خوردهام امروز * با من منشينيد كه ديوانهام امشب
بىحاصلم از عمر گرانمايه « فروغى » * گر جان نرود در پى جانانهام امشب