« ره بسى دور است »
« ليك در پايان اين ره ، قصر پرنور است »
مىنهم پا بر ركاب مركبش خاموش
مىخزم در سايهء آن سينه و آغوش
مىشوم مدهوش
بازهم آرام و بىتشويش
مىخورد بر سنگفرش كوچههاى شهر
ضربهء سم ستور بادپيمايش
مىدرخشد شعلهء خورشيد
بر فراز تاج زيبايش . . .
* مىكشم همراه او زين شهر غمگين رخت .
مردمان با ديدهء حيران
زير لب آهسته مىگويند
« دختر خوشبخت ! . »
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2690
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٦٩٠