تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2689

مساهمون:

ص٢٦٨٩
در طپش از شوق يك پندار « شايد او خواهان من باشد » * ليك گويى ديدهء شهزادهء زيبا ديدهء مشتاق آنان را نمىبيند او از اين گلزار عطرآگين برگ سبزى هم نمىچيند . مىرود آرام و بىتشويش مىرود شادان به راه خويش مىخورد بر سنگفرش كوچه‌هاى شهر ضربهء سمّ ستور بادپيمايش مقصد او ، خانهء دلدار زيبايش * مردمان از يكدگر آهسته مىپرسند « كيست پس اين دختر خوشبخت . » * ناگهان در خانه مىپيچد صداى در سوى در گويى ز شادى مىگشايم پر اوست . . . آرى . . . اوست « آه . . . اى شهزاده . . . اى محبوب رؤيايى » « نيمه‌شبها خواب مىديدم كه مىآيى » زير لب چون كودكى آهسته مىخندد با نگاهى گرم و شوق‌آلود بر نگاهم راه مىبندد « اى كه چشمانت رهى روشن به‌سوى شهر زيبايى » « اى نگاهت باده‌اى در جام مينايى » « آه . . . بشتاب اى لبت همرنگ خون لالهء خوشرنگ صحرايى »