نقش يار
تمثال دو زلف و رخ آن يار كشيدم * يك روز و دو شب زحمت اين كار كشيدم
اوّل شدم آشفته ز نقش سر زلفش * آخر به پريشانى بسيار كشيدم
آغوش و كنارم همه شد غيرت تاتار * تاتارى از آن طرّهء طرّار كشيدم
در تيرگى زلف كشيدم رخش از مهر * گفتى كه مهى را به شب تار كشيدم
نقش خط نارسته هنوزش خط مشكين * گويى دو طبق گل همه بىخار كشيدم
انديشه نمودم كه كشم ابروى آن شوخ * انديشه چو كج بود كماندار كشيدم
بر خامهام از تير فلك بانگ ره آمد * زان سخت كمانى كه به دشوار كشيدم
بحر قلمم بين كه كشيدم چو دو چشمش * گفتى به فسون نقش دو سمّار كشيدم
نقش مژهاش را به يكى ناوك دلدوز * خونريزتر از خنجر خونخوار كشيدم
آن سبز غبارى كه فراز لب او بود * با خامهء اسرار به زنگار كشيدم
شورى ز مگس خواست بر آن صفحهء تمثال * چون صورت آن لعل شكربار كشيدم
سيمين غبب و گردن و آن گوش و بناگوش * يك باغ سمن غيرت گلزار كشيدم
آشوب قيامت همه شد در نظرم راست * چون قامت آن دلبر عيّار كشيدم
در نقش ميانش شدم از فكر چو مويى * آخر به صد انديشه و پندار كشيدم
در دايرهء فكرتم افكند سر نيش * ناچار به يك گردش پرگار كشيدم
« فرصت » چه كشيدى به برش جامهء رنگين * گلنارىاش از خون دل زار كشيدم
گو چه كنم ؟
بوسه بر لعل تو جانا نكنم ، گو چه كنم * كام دل از تو تمنّا نكنم ، گو چه كنم
از سر كوى توام راند رقيب و پس از اين * بر سر كوى تو مأوا نكنم ، گو چه كنم
جز مدارا به رقيبت نتوانم كردن * به رقيب تو مدارا نكنم ، گو چه كنم
مردم شهر ز افغان دلم در تعباند * بعد از اين روى به صحرا نكنم ، گو چه كنم
من سرى دارم و جانى به كف از بهر نثار * گر به پاى تو دلارا نكنم ، گو چه كنم
دل خود را كه شد از نرگس چشمت بيمار * گر به لعل تو مداوا نكنم ، گو چه كنم
« فرصتا » اين غزل نغز ز جانان شده طرح * گر بدين قاعده انشا نكنم ، گو چه كنم