تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2663

مساهمون:

ص٢٦٦٣

نقش يار

تمثال دو زلف و رخ آن يار كشيدم * يك روز و دو شب زحمت اين كار كشيدم اوّل شدم آشفته ز نقش سر زلفش * آخر به پريشانى بسيار كشيدم آغوش و كنارم همه شد غيرت تاتار * تاتارى از آن طرّهء طرّار كشيدم در تيرگى زلف كشيدم رخش از مهر * گفتى كه مهى را به شب تار كشيدم نقش خط نارسته هنوزش خط مشكين * گويى دو طبق گل همه بىخار كشيدم انديشه نمودم كه كشم ابروى آن شوخ * انديشه چو كج بود كمان‌دار كشيدم بر خامه‌ام از تير فلك بانگ ره آمد * زان سخت كمانى كه به دشوار كشيدم بحر قلمم بين كه كشيدم چو دو چشمش * گفتى به فسون نقش دو سمّار كشيدم نقش مژه‌اش را به يكى ناوك دل‌دوز * خونريزتر از خنجر خونخوار كشيدم آن سبز غبارى كه فراز لب او بود * با خامهء اسرار به زنگار كشيدم شورى ز مگس خواست بر آن صفحهء تمثال * چون صورت آن لعل شكربار كشيدم سيمين غبب و گردن و آن گوش و بناگوش * يك باغ سمن غيرت گلزار كشيدم آشوب قيامت همه شد در نظرم راست * چون قامت آن دلبر عيّار كشيدم در نقش ميانش شدم از فكر چو مويى * آخر به صد انديشه و پندار كشيدم در دايرهء فكرتم افكند سر نيش * ناچار به يك گردش پرگار كشيدم « فرصت » چه كشيدى به برش جامهء رنگين * گلنارىاش از خون دل زار كشيدم

گو چه كنم ؟

بوسه بر لعل تو جانا نكنم ، گو چه كنم * كام دل از تو تمنّا نكنم ، گو چه كنم از سر كوى توام راند رقيب و پس از اين * بر سر كوى تو مأوا نكنم ، گو چه كنم جز مدارا به رقيبت نتوانم كردن * به رقيب تو مدارا نكنم ، گو چه كنم مردم شهر ز افغان دلم در تعب‌اند * بعد از اين روى به صحرا نكنم ، گو چه كنم من سرى دارم و جانى به كف از بهر نثار * گر به پاى تو دلارا نكنم ، گو چه كنم دل خود را كه شد از نرگس چشمت بيمار * گر به لعل تو مداوا نكنم ، گو چه كنم « فرصتا » اين غزل نغز ز جانان شده طرح * گر بدين قاعده انشا نكنم ، گو چه كنم