يار طنّاز
رخ از چه پنهان مىكنى اى يار طنّاز اين همه * تا كى به طنّازى كنى بر عاشقان ناز اين همه
مست از شراب ناز شد چشمت كه بر ما بيدلان * هردم چو تركان مىكند بدمستى آغاز اين همه
در هر زمانى طرّهات صيد دل خلقى كند * هرگز كبوتر ديدهاى در چنگل باز اين همه
خوش باختندى عاشقان جان در قمار عشق تو * هرگز ندارد دلبرى غير از تو جانباز اين همه
در پايت اى سرو روان گر سر نمىكردم فدا * كى در ميان عاشقان بودم سرافراز اين همه
عمريست تا مرغ دلم بر گرد بامت مىپرد * يا للعجب نشنيده كس يك مرغ و پرواز اين همه
« فرصت » ز بس بگريستى از پرده رازت شد به در * ديدى چه آمد بر سرت از اشك غمّاز اين همه
دلخسته
با دل خويش ز جور تو حكايت كردم * آه كز خويش به بيگانه شكايت كردم
مجمع ما همگى دوش پريشان گفتند * از سر زلف تو چون يكدو حكايت كردم
قصّهء روز قيامت همگى آمد ، راست * وصفى از قد بلندت چو روايت كردم
گفتم از « فرصت » دلخسته نظر باز مگير * گفت سويت نظرى هم به عنايت كردم
نقش تو
از نظرم ، چو مىروى اى بت بىنظير من * مىروى و نمىرود نقش تو از ضمير من
گفتمش از جفاى تو بر دگرى كنم نظر * گفت به ناز « فرصتا » ، نيست دگر نظير من