چو چشم مست بتان گشته باز ديدهء عبهر * بدان صفت كه به سيمين كفيست ساغر از زر
به خاطر آيدم آن چشم پرخمار فسونگر * روم ز دست و شوم مست و پرخمار كنم سر
به چشم او كه در آن مستى از خمار چه سازم * دميده سنبل بويا به جويبار فراوان
چو طرّهاى كه پر از چين و تاب باشد و بىجان * به ياد آيدم از ديدنش ز طرّهء جانان
روم ز تاب و شوم بىقرار و واله و حيران * شوم چو واله و حيران و بىقرار چه سازم
بنفشه رسته بر لب جو به زير سايهء نسرين * كبود كرده رخ و بر جبين گره زده و چين
رسد به خاطرم آن خط يار بر رخ سيمين * بنفشهوار دلم سوگوار گردد و غمگين
بگو كه با دل غمگين سوگوار چه سازم * ستاره بر لب جو سرو ناز با قد زيبا
نموده سبزقبايى به بر ز سندس و ديبا * چو مىشود متمايل ز بادش آن قد و بالا
به ياد آيدم آن قد همچو سرو دلارا * به سرو چون نگرم بىقد نگار چه سازم
چشم دل
از نظرم چو مىروى اى بت بىنظير من * مىروى و نمىرود نقش تو از ضمير من
بىتو اگر بيفكند دست غمت ز پا مرا * كيست در آن فتادگى غير تو دستگير من
آيدم اين عجب كه چون مىنرسد به گوش تو * شب همهشب كه مىرسد تا به فلك نفير من
در دل سخت تو نبود آه دل مرا اثر * آه كه آمد از قضا باز به سنگ تير من
مرغ دلم اسير شد در قفس فراق تو * چند بود در اين قفس مرغ دل اسير من
هر بصرى نمىتوان ديد جمال روى تو * بر صفتى كه بنگرد چشم دل بصير من
گفتمش از جفاى تو بر دگرى كنم نظر * گفت به ناز « فرصتا » ! نيست دگر نظير من