تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2662

مساهمون:

ص٢٦٦٢

دليل راه

تو را به پاى چه ريزم كه آن سزاى تو باشد * مگر كه سر نهم آنجا كه نقش پاى تو باشد شدى رضا كه شوم خوار پيش ديدهء دشمن * رضاى من همه اى دوست در رضاى تو باشد هرآنچه راى تو باشد جز آن خيال نبندم * كه رأى من نبود غير از آنچه رأى تو باشد دلم كه جاى تو شد نيست جاى هيچ‌كس آنجا * من اين به خود نپسندم كه كس به جاى تو باشد به طرّهء تو كه بيگانه باشد از همه عالم * هرآن كسى كه در اين حلقه آشناى تو باشد اگر بقاى تو در مرگ ما بود به حقيقت * خوش است ما كه بميريم تا بقاى تو باشد تو اى دليل ره آهسته‌تر برو كه مبادا * كسى فتاده ز پا چون من از قفاى تو باشد شد آفتاب رخت در سپهر حسن چو تابان * دلم چو ذرّه عجب نى كه در هواى تو باشد كسى ز پادشهى عار دارد اى شه خوبان * كه همچو « فرصت » بيدل به جان گداى تو باشد

در حيرتم

با آنكه كس ز آتش عشق چو ما نسوخت * بر ما دلت نسوخت ، ندانم چرا نسوخت جز آهن دل تو كه دارد توان و تاب * ديگر دلى نماند كه بر حال ما نسوخت بس عاشقان كه خويش چو پروانه سوختند * كس غير ما و شمع ز سر تا به پا نسوخت اين آتشى كه در دل من از هواى توست * كى برگرفت شعله كه مرغ هوا نسوخت در نى ، نواى عشق ، چو مطرب نمود ساز * در حيرتم كه نى ز چه از اين نوا نسوخت « فرصت » ز لعل نوش تو آب بقا نيافت * تا در محبّت تو به نار بلا نسوخت
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2662 | سيد محمد باقر برقعى