دليل راه
تو را به پاى چه ريزم كه آن سزاى تو باشد * مگر كه سر نهم آنجا كه نقش پاى تو باشد
شدى رضا كه شوم خوار پيش ديدهء دشمن * رضاى من همه اى دوست در رضاى تو باشد
هرآنچه راى تو باشد جز آن خيال نبندم * كه رأى من نبود غير از آنچه رأى تو باشد
دلم كه جاى تو شد نيست جاى هيچكس آنجا * من اين به خود نپسندم كه كس به جاى تو باشد
به طرّهء تو كه بيگانه باشد از همه عالم * هرآن كسى كه در اين حلقه آشناى تو باشد
اگر بقاى تو در مرگ ما بود به حقيقت * خوش است ما كه بميريم تا بقاى تو باشد
تو اى دليل ره آهستهتر برو كه مبادا * كسى فتاده ز پا چون من از قفاى تو باشد
شد آفتاب رخت در سپهر حسن چو تابان * دلم چو ذرّه عجب نى كه در هواى تو باشد
كسى ز پادشهى عار دارد اى شه خوبان * كه همچو « فرصت » بيدل به جان گداى تو باشد
در حيرتم
با آنكه كس ز آتش عشق چو ما نسوخت * بر ما دلت نسوخت ، ندانم چرا نسوخت
جز آهن دل تو كه دارد توان و تاب * ديگر دلى نماند كه بر حال ما نسوخت
بس عاشقان كه خويش چو پروانه سوختند * كس غير ما و شمع ز سر تا به پا نسوخت
اين آتشى كه در دل من از هواى توست * كى برگرفت شعله كه مرغ هوا نسوخت
در نى ، نواى عشق ، چو مطرب نمود ساز * در حيرتم كه نى ز چه از اين نوا نسوخت
« فرصت » ز لعل نوش تو آب بقا نيافت * تا در محبّت تو به نار بلا نسوخت