طريق دلبرى
تو به دلبرى و شوخى ببرى دل پرى را * پرى از تو دلبر آموخت طريق دلبرى را
نگهى كنى و از كف ببرى ز عاشقان دل * كه تمام كرده چشمت به نگه فسونگرى را
ز لبان لعل بوسى نفروشى ار به جانى * به كف است جان شيرين دو هزار مشترى را
تو به حسن همچو ليلى چو به شهر شهره گشتى * همه خواندهاند مجنون من و قيس عامرى را
ز ميان همچو مويت شدم ار ضعيف شايد * كه از اين خيال دارم به وجود لاغرى را
به هواى مهر روى تو چو ذرّهايست « فرصت » * تو از او دريغ دارى ز چه ذرّهپرورى را
بهاريه
در اين بهار ندانم به هجر يار چه سازم * مرا كه يار نباشد به نوبهار چه سازم
اگر به باغ روم با دل فكار چه سازم * و گر به گل نگرم بىرخ نگار چه سازم
سياه ساخته روزم به روزگار چه سازم * رسيد فصل بهار و كناره كرد زمستان
كشيده رخت جهانى به بوستان ز شبستان * به شاخسار بود گل چو جام در كف مستان
در اين بهار تماشاى گل خوش است به بستان * ولى به دورى آن يار گلعذار چه سازم
فراز شاخ چو از پرده غنچه رخ بنمايد * دهان بستهء خود را به خندهاى بگشايد
ز خندهء لب شيرين يار خاطرم آمد * دلم هزار صفت صد هزار ناله سرايد
سرايد از دل من ناله چون هزار چه سازم * سپهرگونه شد از سبزه سربهسر همه هامون
شكفته لاله در آن سبزه چون شهاب به گردون * به لاله ژاله چو بر جام لعل گوهر مكنون
مرا چو لاله دلى داغدار باشد و پرخون * هلا به اين دل پرخون داغدار چه سازم