رازگويان
چيست رازم ؟ كيستم من ؟ خستهاى بيگانهرويى * تا بيابم آشنايى ، روز و شب در جستجويى
خار كبر صد هزاران باغبان كرده تحمّل * ليك نشنيده هنوز ، از يك گل مقصود بويى
بسكه آرد ميوهء حرمان نهال خواهش من * وحشتم افزايد از پيدايش هر آرزويى
نعمت آسودگى هرگز نصيب ما نگردد * مىكشد همواره ما را ، جان به سويى ، تن به سويى
شير تنهايى ما زنجير جمعيّت بدرّد * گرچه بندد گردنش را تار مهر خوبرويى !
جز اجل نبود كليدى قفل خاموشى ما را * اى خوش آن دوران كه ما را بود ذوق هاىهويى
مدّعى را فهم معنى نيست ، ور نه عرض مطلب * بارها كردم ، ندارم غير از اين راز مگويى
بر سر آنم كه . . .
بسته است اين در ، دلا بايد در ديگر زدن * ور نباشد آن ميسّر ، دست غم بر سر زدن
زين سراى مرده جانان سر برون نايد ، مكن * حلقه آزادى و بس حلقه بر اين در زدن
ساخت بايد مرغ را با خستگيهاى قفس * خستهتر خواهد شد از بيهوده بالوپر زدن
دل ز خيل غم ندارد باك ليك اى منكران * تا به كى تنها توان بر قلب اين لشكر زدن
واى زان غوّاص واژونبخت نابخرد كه خواست * غوطه در درياى پرآشوب بىگوهر زدن