تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2641

مساهمون:

ص٢٦٤١

رازگويان

چيست رازم ؟ كيستم من ؟ خسته‌اى بيگانه‌رويى * تا بيابم آشنايى ، روز و شب در جستجويى خار كبر صد هزاران باغبان كرده تحمّل * ليك نشنيده هنوز ، از يك گل مقصود بويى بس‌كه آرد ميوهء حرمان نهال خواهش من * وحشتم افزايد از پيدايش هر آرزويى نعمت آسودگى هرگز نصيب ما نگردد * مىكشد همواره ما را ، جان به سويى ، تن به سويى شير تنهايى ما زنجير جمعيّت بدرّد * گرچه بندد گردنش را تار مهر خوبرويى ! جز اجل نبود كليدى قفل خاموشى ما را * اى خوش آن دوران كه ما را بود ذوق هاىهويى مدّعى را فهم معنى نيست ، ور نه عرض مطلب * بارها كردم ، ندارم غير از اين راز مگويى

بر سر آنم كه . . .

بسته است اين در ، دلا بايد در ديگر زدن * ور نباشد آن ميسّر ، دست غم بر سر زدن زين سراى مرده جانان سر برون نايد ، مكن * حلقه آزادى و بس حلقه بر اين در زدن ساخت بايد مرغ را با خستگيهاى قفس * خسته‌تر خواهد شد از بيهوده بال‌وپر زدن دل ز خيل غم ندارد باك ليك اى منكران * تا به كى تنها توان بر قلب اين لشكر زدن واى زان غوّاص واژون‌بخت نابخرد كه خواست * غوطه در درياى پرآشوب بىگوهر زدن
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2641 | سيد محمد باقر برقعى