تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2642

مساهمون:

ص٢٦٤٢
گرچه پير و خسته شد رهرو ز گمراهى ، نرست * نك چه سود از تهمت اضلال بر رهبر زدن ؟ جز سخن‌نشناسِ بدباطن كه را يارا بود * بىمحابا طعنه بر قرآن پيغمبران زدن ؟ پيش از اينم ، حاصل از مى ذوق بود و حال بود * اين زمان بدمستى است و سنگ بر ساغر زدن يك ورق كان خوش بود در دفتر وقتم نماند * آتشى بايست در اوراق اين دفتر زدن دست در دامان ديگر بايدم زد بىگمان * ور نباشد آن ميسّر ، دست غم بر سر زدن

چراغ هدايت

سرگشته در اين مرحله چون گوى بمانديم * زان‌سوى نرفتيم و از اين‌سوى بمانديم تو آب روان بودى و رفتى سوى دريا * ما سنگ و كلوخيم ته جوى بمانديم چون باد ، تو ، زى كشور جان رفتى ، آزاد * ما خاك‌صفت ، بر سر اين كوى بمانديم زنجير علايق را چون سير گسستى * مأمور منش ، بستهء يك موى بمانديم صد خوان هنر چيدى و ما گرسنه‌طبعان * بعد از تو پى رنگ و پى بوى بمانديم شايستهء همراهى سيمرغ مگس نيست * ماندن حد ما بود ازآن‌روى بمانديم نشناخته قدر گهرت عمرى ، ناچار * از ديده گهربار ، گهرجوى بمانديم

پردهء تاريك

تا در اين عالمى اى دل ، خوابى * چون روى ، سرّ ازل دريابى مرگ جز پردهء تاريكى نيست * كس نداند پس تاريكى چيست ؟ خو گرفتم كه بلا باشد مرگ * آيت خشم خدا باشد مرگ نشنيدى كه بلا خوش باشد * چون همه خلق بلاكش باشد ؟ « 1 »
هامش
( 1 ) - اين منظومه به وسيلهء پروفسور آربرى به نظم انگليسى ترجمه شده است .