حيرت و حسرت نصيبى ، در همه شهرى غريبى * جسته و نايافته در هيچ قلبى ، زينهارى
وارهد ز آوارگى هرگز چنين آواره ؟ نى ! نى * پس نه آن بهتر كه مرگش وارهاند ؟ آرى ! آرى
ترجمه از : شعر لاندر ، شاعر انگليسى
دو خزان
خزان سال رسيد و خزان عمر رسيد * خزان عمر ، دريغا ، كه غمفزاتر بود
به سوك سال غمين گشت ابر و زار گريست * همان ز گريهء او دامن چمن تر بود
ز شاخ ، برگ فروريخت ، اشكوار به خاك * چگونه اشكى ، كو رشك زرّ احمر بود
خزان عمر مرا هيچكس ، نگيرد سوك * اگرچه قدر من از قدر سال برتر بود
ز مرگ باك ندارم كه زندهام به هنر * ز مرگ مرد نترسد ، اگر هنرور بود
مرا خوشى ز هنر بود و غم نبود ، اگر * ز خاره بالين بود و ز خار بستر بود
ولى غمينم ازآنرو كه هيچ دل بر من * نسوخت گرچه مرا دل به آتش اندر بود
هنر چه سود ، چو بىغمگسار ماند مَرد * هنر چه سود چو دل دردمند و مضطر بود
هنر چه سود چو اشكى نريخت ، همدردى * در آن زمان كه دو چشمم به خون شناور بود
هنر چه سود كسى گر نياز اشك ز مهر * نياردم چو به خاك اين نزار پيكر بود
مرا رفيق شفيقى به از هزار هنر * بدا ، بر آنكه نه يارش بُد و نه ياور بود
هنر خوش است هنرمند را ولى ديدم * كه در برابر مهر و وفا محقّر بود
شمع سحرى
دل شمعيست كاندر بزم ذوق از هر دوسر سوزد * اميدى نيست كاين شمع سبكسر تا سحر سوزد
ولى شادم كه روشنتر ز هر شمع دگر سوزد * گذشت از پا و سر چون او نه هر بىپا و سر سوزد
نه زى شمعى دگر دوزد نظر جانانه شيرينتر * نه از شمع دگر ماند به شهر افسانه شيرينتر