تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2640

مساهمون:

ص٢٦٤٠
حيرت و حسرت نصيبى ، در همه شهرى غريبى * جسته و نايافته در هيچ قلبى ، زينهارى وارهد ز آوارگى هرگز چنين آواره ؟ نى ! نى * پس نه آن بهتر كه مرگش وارهاند ؟ آرى ! آرى
ترجمه از : شعر لاندر ، شاعر انگليسى

دو خزان

خزان سال رسيد و خزان عمر رسيد * خزان عمر ، دريغا ، كه غم‌فزاتر بود به سوك سال غمين گشت ابر و زار گريست * همان ز گريهء او دامن چمن تر بود ز شاخ ، برگ فروريخت ، اشك‌وار به خاك * چگونه اشكى ، كو رشك زرّ احمر بود خزان عمر مرا هيچ‌كس ، نگيرد سوك * اگرچه قدر من از قدر سال برتر بود ز مرگ باك ندارم كه زنده‌ام به هنر * ز مرگ مرد نترسد ، اگر هنرور بود مرا خوشى ز هنر بود و غم نبود ، اگر * ز خاره بالين بود و ز خار بستر بود ولى غمينم ازآن‌رو كه هيچ دل بر من * نسوخت گرچه مرا دل به آتش اندر بود هنر چه سود ، چو بىغمگسار ماند مَرد * هنر چه سود چو دل دردمند و مضطر بود هنر چه سود چو اشكى نريخت ، همدردى * در آن زمان كه دو چشمم به خون شناور بود هنر چه سود كسى گر نياز اشك ز مهر * نياردم چو به خاك اين نزار پيكر بود مرا رفيق شفيقى به از هزار هنر * بدا ، بر آنكه نه يارش بُد و نه ياور بود هنر خوش است هنرمند را ولى ديدم * كه در برابر مهر و وفا محقّر بود

شمع سحرى

دل شمعيست كاندر بزم ذوق از هر دوسر سوزد * اميدى نيست كاين شمع سبكسر تا سحر سوزد ولى شادم كه روشن‌تر ز هر شمع دگر سوزد * گذشت از پا و سر چون او نه هر بىپا و سر سوزد نه زى شمعى دگر دوزد نظر جانانه شيرين‌تر * نه از شمع دگر ماند به شهر افسانه شيرين‌تر