ديوانه چنين گفت . . .
اى كه مىپرسى ز ما كه بهر چه ما * دست در دامن جنون زدهايم
پا كشيده ز عالم بيرون * خيمه در عالم درون زدهايم
چند و چون را ز ما مپرس كه ما * قفل بر لب ز چند و چون زدهايم
اينقدر هست كز همه آشوب * رسته و تكيه بر سكون زدهايم
يار از ما دلى پر از خون خواست * پى فرمانش دل به خون زدهايم
قصرى از عشق ساختيم بلند * و اندر آن از جنون ستون زدهايم
رهنمون خرد چو گمره بود * سنگ بر فرق رهنمون زدهايم
بگذرانده همه مراحل عقل * زين مراحل قدم درون زدهايم
تو دم از طول ماه و سال زنى * ما دم از قسمت قرون زدهايم
ز فنون طاق گشته طاقت ما * پشت پايى بر اين فنون زدهايم
در مى عقل نشئه كم ديديم * زين سبب ساغر جنون زدهايم
ماه و زنجير
گرانى مىكند بر پاى جان زنجير تنهايى * دريغا با چنين پا نيست ممكن راهپيمايى
نفرسود آخر اين زنجير را ، جان مرا فرسود * نديديم غير از اين سودى ز سوهان شكيبايى
* *
به جان آنكه ز زندان گشايم راه تا ميدان * ز زندانى گريزم سوى زندانى به رسوايى
ميان زمهرير نيستى و دوزخ هستى * گذشت ، افسوس ، عمرم به محرومى و بيجايى
كنون تسخرزنان گويد جوان « هيهات فرتوتى » * به طنزم نيز گويد پير خامى « زان كه برنايى »
* *