تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2643

مساهمون:

ص٢٦٤٣

ديوانه چنين گفت . . .

اى كه مىپرسى ز ما كه بهر چه ما * دست در دامن جنون زده‌ايم پا كشيده ز عالم بيرون * خيمه در عالم درون زده‌ايم چند و چون را ز ما مپرس كه ما * قفل بر لب ز چند و چون زده‌ايم اين‌قدر هست كز همه آشوب * رسته و تكيه بر سكون زده‌ايم يار از ما دلى پر از خون خواست * پى فرمانش دل به خون زده‌ايم قصرى از عشق ساختيم بلند * و اندر آن از جنون ستون زده‌ايم رهنمون خرد چو گمره بود * سنگ بر فرق رهنمون زده‌ايم بگذرانده همه مراحل عقل * زين مراحل قدم درون زده‌ايم تو دم از طول ماه و سال زنى * ما دم از قسمت قرون زده‌ايم ز فنون طاق گشته طاقت ما * پشت پايى بر اين فنون زده‌ايم در مى عقل نشئه كم ديديم * زين سبب ساغر جنون زده‌ايم

ماه و زنجير

گرانى مىكند بر پاى جان زنجير تنهايى * دريغا با چنين پا نيست ممكن راه‌پيمايى نفرسود آخر اين زنجير را ، جان مرا فرسود * نديديم غير از اين سودى ز سوهان شكيبايى
* *
به جان آنكه ز زندان گشايم راه تا ميدان * ز زندانى گريزم سوى زندانى به رسوايى ميان زمهرير نيستى و دوزخ هستى * گذشت ، افسوس ، عمرم به محرومى و بيجايى كنون تسخرزنان گويد جوان « هيهات فرتوتى » * به طنزم نيز گويد پير خامى « زان كه برنايى »
* *