چو بر خوان جهان ، شاه و گدا دارند سهم خود * چرا ما را نباشد هيچ ، جز سهم تماشايى ؟
چرا يكذرّه شادى در دل تنگم نمىگنجد * چو در هر گوشهاش صد كوه غم را هست گنجايى ؟
* *
خرد را پايمال ابلهى تا كى توان كردن * بيا اى كورى و برهان مرا از شر بينايى
شب اميد باطل شد ميان راه من حايل * برآى ، اى ماه نوميدى ، تو شايد راه بنمايى
* *
پريشان بود خاطر ، زاد از او شعر پريشانى * پريشانزايى خاطر مرا خوشتر كه نادانى