تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2637

مساهمون:

ص٢٦٣٧

جان من و جان كارگر

شوريده دل به سينه به عنوان كارگر * شوريد و گفت جان من و جان كارگر شاه و گدا فقير و غنى كيست آنكه نيست * محتاج زرع زارع و مهمان كارگر سرمايه‌دار از سر خوان راندش وز جور * با آنكه هست ريزه‌خور خوان كارگر در خز خزيد خواجه ، كجا آيدش به ياد * پاى برهنه پيكر عريان كارگر با آنكه گنجها برد از دسترنج وى * پامال مىكند سروسامان كارگر آتش به جان او مزن از باد كبر و عُجب * اى آنكه همچو آب خورى نان كارگر ترسم كه خانه‌ات شود اى محتشم خراب * از سيل اشك ديدهء گريان كارگر يا كاخ رفعت تو بسوزد ز نار قهر * از برق آه سينهء سوزان كارگر كى آن غنى كه جمع بود خاطرش مدام * رحم آورد به حال پريشان كارگر اى دل فداى كلبهء بىسقف بذركار * وى جان‌نثار خانهء ويران كارگر

در سايهء استبداد

رسم و ره آزادى يا پيشه نبايد كرد * يا آنكه ز جانبازى انديشه نبايد كرد سودى نبرد از عشق گر جرأت شيرت نيست * آسوده گذر هرگز زين بيشه نبايد كرد گر آب زرت بايد اى مالك بىانصاف * خون دل دهقان را در شيشه نبايد كرد در سايهء استبداد پژمرده شد آزادى * اين گلبن نورس را بىريشه نبايد كرد با داس و چكش كن محو ، اين خسرو ديوان را * چون كوه كنى هر روز با تيشه نبايد كرد