داد سخن
كيست در شهر كه از دست غمت داد نداشت * هيچكس همچو تو بيدادگرى ياد نداشت
گوش فرياد شنو نيست خدايا در شهر * ور نه از دست تو كس نيست كه فرياد نداشت
خوش به گل درد دل خويش به افغان مىگفت * مرغ بيدل خبر از حيلهء صيّاد نداشت
جز به آزادى ملّت نبود آبادى * آه اگر مملكتى ملّت آزاد نداشت
فقر و بدبختى و بيچارگى و خون جگر * چه غمى بود كه اين خاطر ناشاد نداشت
هر بنايى ننهادند بر افكار عموم * بود اگر ز آهن ، او پايه و بنياد نداشت
كه توانست بدين پايه دهد داد سخن * « فرّخى » گر به غزل طبع خداداد نداشت
كانون حقيقت
كانون حقيقت دهنبستهء ما بود * قانون درستى دل بشكستهء ما بود
صيّاد از آن رخصت پرواز به ما داد * چون باخبر از بالوپر بستهء ما بود
از هر دوجهان چشم به يكچشم زدن بست * آزاد ز بس خاطر وارستهء ما بود
هر پست سزاوار ، سر دار نگرديد * اين منزلت و مرتبه شايستهء ما بود
اسرار جهان روشن از آن است برِ ما * چون مظهر آيينه دل خستهء ما بود
انگشت قضا نامهء گيتى چو ورق زد * سردفتر آن مسلك برجستهء ما بود
چون دانهء تسبيح ز هم دور فتاديم * وين تفرقه از دستهء بگسستهء ما بود
چراغ عمر
دلت به حال دل ما چرا نمىسوزد * بسوزد آنكه دلش بهر ما نمىسوزد
ز سوز اهل محبّت كجا شود آگاه * چو شمع آنكه ز سر تا به پا نمىسوزد
در اين محيط غمافزا گمان مدار كه هست * كسى كه ز آتش جور و جفا نمىسوزد
ز دود آه ستمديدگان سوخته دل * به حيرتم كه چرا اين بنا نمىسوزد
بگو به كارگر و عيب كارفرما بين * هرآنكه گفت كه فقر از غنا نمىسوزد
غريق بحر فنا اى خدا شديم و هنوز * براى ما دل اين ناخدا نمىسوزد
ز تندباد حوادث ز بسكه شد خاموش * چراغ عمر من بينوا نمىسوزد