افكار عمومى
گر يوسف من جلوه چنين خوب نمايد * خون در دل نوباوهء يعقوب نمايد
خونريزى ضحّاك در اين ملك فزون گشت * كو كاوه كه چرمى به سر چوب نمايد
كو دست توانا كه به گلزار تمدّن * هر خار و خسى ريخته جاروب نمايد
اى شحنه بكش دست ز مردم كه در اين شهر * غير از تو كسى نيست كه آشوب نمايد
سلطان حقيقى بود آنكس كه توانست * خود را به بر جامعه محبوب نمايد
هركس نكند تكيه بر افكار عمومى * او را خطر حادثه مغلوب نمايد
بر « فرّخى » آورد فشار آنچه مصائب * او را نتوانست كه مرعوب نمايد
بازى عشق
در چمن تا قد سرو تو برافراخته است * روز و شب نوحهگرى كار من و فاخته است
برد با كهنه حريفيست كه در بازى عشق * هرچه را داشته چون من همه را باخته است
به گمان غلط ، آن ترك كمانكش چون تير * روزگاريست مرا از نظر انداخته است
جان من ز آه دل سوخته پرهيز نماى * كه بدين سوختگى كار مرا ساخته است
راستى چشم تو با ابروى كج عربده داشت ؟ * يا پى كشتن من تيغ ستم آخته است
چنگ بر طرّهء پرچين تو زد آنكه چو باد * تاختن از پى اين مشك ختا تاخته است
« فرّخى » دلخوش از آن است كه اين مردم را * يكبهيك ديده و سنجيده و بشناخته است
صد افسوس
دل ديوانه كه زلف تو به زنجيرش كرد * چشمت آخر به نگاهى هدف تيرش كرد
ملك دل گرچه شد از سيل سرشكم ويران * باز معمار غم عشق تو تعميرش كرد
برنداريم سر از پاى بت بادهفروش * زاهد صومعه هرچند كه تكفيرش كرد
خواست نقّاش كشد صورت تصويرت را * جذبهء حسن تو چون صورت تصويرش كرد
ديدم ابروى تو در خواب و معبّر امروز * كشتهگرديدنم از تيغ تو تعبيرش كرد
ديدى آن دل كه ز كوهش نَبُدى هيچ ستوه * عاقبت ياد فراق تو زمينگيرش كرد
هركجا مىروى آيد به قفايت دل زار * گوئيا نرگس جادوى تو تسخيرش كرد
« فرّخى » حاصل ايّام جوانى نايد * عمر بگذشت و صد افسوس زمان پيرش كرد