تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2633

مساهمون:

ص٢٦٣٣
به ايران بازگشت و سفرنامهء خود را در روزنامهء طوفان نوشت و چون مقالاتش بر خلاف تمايل دولت بود روزنامه‌اش توقيف و سفرنامه‌اش ناتمام ماند . فرّخى در دورهء هفتم مجلس شوراى ملى از طرف مردم يزد به نمايندگى مجلس انتخاب شد و در بيست و پنجم مهر ماه سال 1318 در زندان شهربانى بدرود حيات گفت و از مدفنش اطلاعى در دست نيست .

افسانهء شيرين

شب كه در بستم و مست از مى نابش كردم * چرخ اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم ديدى آن ترك خطا دشمن جان بود مرا * گرچه عمرى به خطا دوست خطابش كردم منزل مردم بيگانه چو شد خانهء چشم * آن‌قدر گريه نمودم كه خرابش كردم شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع * آتشى در دلش افكنده و آبش كردم غرق خون بود و نمىمرد ز حسرت فرهاد * خواندم افسانهء شيرين و به خوابش كردم زندگى كردن من ، مردن تدريجى بود * آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم

قاتل من

گرچه مجنونم و صحراى جنون جاى من است * ليك ديوانه‌تر از من دل شيداى من است آخر از راه دل و ديده سر آرد بيرون * نيش آن خار كه از دست تو در پاى من است رخت بربست ز دل شادى و هنگام وداع * با غمت گفت كه يا جاى تو يا جاى من است جامه‌اى را كه به خون رنگ نمودم امروز * بر جفاكارى تو شاهد فرداى من است چيزهايى كه نبايست ببيند ، بس ديد * به خدا قاتل من ديدهء بيناى من است سر تسليم به چرخ آنكه نياورد فرود * با همه جور و ستم همّت والاى من است