به ايران بازگشت و سفرنامهء خود را در روزنامهء طوفان نوشت و چون مقالاتش بر خلاف تمايل دولت بود روزنامهاش توقيف و سفرنامهاش ناتمام ماند .
فرّخى در دورهء هفتم مجلس شوراى ملى از طرف مردم يزد به نمايندگى مجلس انتخاب شد و در بيست و پنجم مهر ماه سال 1318 در زندان شهربانى بدرود حيات گفت و از مدفنش اطلاعى در دست نيست .
افسانهء شيرين
شب كه در بستم و مست از مى نابش كردم * چرخ اگر حلقه به در كوفت جوابش كردم
ديدى آن ترك خطا دشمن جان بود مرا * گرچه عمرى به خطا دوست خطابش كردم
منزل مردم بيگانه چو شد خانهء چشم * آنقدر گريه نمودم كه خرابش كردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع * آتشى در دلش افكنده و آبش كردم
غرق خون بود و نمىمرد ز حسرت فرهاد * خواندم افسانهء شيرين و به خوابش كردم
زندگى كردن من ، مردن تدريجى بود * آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم
قاتل من
گرچه مجنونم و صحراى جنون جاى من است * ليك ديوانهتر از من دل شيداى من است
آخر از راه دل و ديده سر آرد بيرون * نيش آن خار كه از دست تو در پاى من است
رخت بربست ز دل شادى و هنگام وداع * با غمت گفت كه يا جاى تو يا جاى من است
جامهاى را كه به خون رنگ نمودم امروز * بر جفاكارى تو شاهد فرداى من است
چيزهايى كه نبايست ببيند ، بس ديد * به خدا قاتل من ديدهء بيناى من است
سر تسليم به چرخ آنكه نياورد فرود * با همه جور و ستم همّت والاى من است