تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2626

مساهمون:

ص٢٦٢٦

درد آشنا

تا در ديار عشق ، به درد ، آشنا شدم * آسوده ، اى حكيم ز رنج دوا شدم دادم عنان هستى دنيا به نيستى * از قيد هر تكلّف بى جا رها شدم كردم طواف كعبهء كويش اگر به سر * مشمول سعى و لايق صد مرحبا شدم تسليم تا كه همسفرم ساخت با قدر * بىهيچ وقفه ساكن كوى قضا شدم آوخ كه دل برفت ز دستم به صد شتاب * اى واى سرسپردهء دام بلا شدم شد بر سوار زلفش اگر شانه رهنمون * « فرّخ » به تيره‌بختى خود مبتلا شدم

شتاب عمر

ديشب كه يار مست شراب از برم گذشت * دود دل كباب ز هفت اخترم گذشت مىخواستم به رهگذرش جان فدا كنم * چون عمر با شباب ز من دلبرم گذشت رفتم ز دست ، رفت ز دستم چو دامنش * از پا دراوفتاده‌ام و يا از سرم گذشت از قامتش حديث قيامت به خلق خواند * زان محشر آيتى به من از محشرم گذشت پروانه‌سان ز شمع رخش هرچه سوختم * پروا نكرد و از سر خاكسترم گذشت از خويش بىخبر شدم آن دم كه از برم * « فرّخ » به قهر شوخ پرىپيكرم گذشت

مىدهد رنجم

نه تنها محنت بىخانمانى مىدهد رنجم * كه درد بىكسى در هر زمانى مىدهد رنجم به خون دل شدم گر بر سر خوان فلك مهمان * بگو با ميزبان اين ميهمانى مىدهد رنجم به تلخى كوه‌كن در بيستون جان داد و شيرين را * نگفت از زخم تيشه سرگرانى مىدهد رنجم ز سرو كاشمر پيش رخ جانان سخن گفتن * حديث داستان باستانى مىدهد رنجم نسيم نوبهارى را نيم خورسند چون دايم * تيول صرصر قهر خزانى مىدهد رنجم