درد آشنا
تا در ديار عشق ، به درد ، آشنا شدم * آسوده ، اى حكيم ز رنج دوا شدم
دادم عنان هستى دنيا به نيستى * از قيد هر تكلّف بى جا رها شدم
كردم طواف كعبهء كويش اگر به سر * مشمول سعى و لايق صد مرحبا شدم
تسليم تا كه همسفرم ساخت با قدر * بىهيچ وقفه ساكن كوى قضا شدم
آوخ كه دل برفت ز دستم به صد شتاب * اى واى سرسپردهء دام بلا شدم
شد بر سوار زلفش اگر شانه رهنمون * « فرّخ » به تيرهبختى خود مبتلا شدم
شتاب عمر
ديشب كه يار مست شراب از برم گذشت * دود دل كباب ز هفت اخترم گذشت
مىخواستم به رهگذرش جان فدا كنم * چون عمر با شباب ز من دلبرم گذشت
رفتم ز دست ، رفت ز دستم چو دامنش * از پا دراوفتادهام و يا از سرم گذشت
از قامتش حديث قيامت به خلق خواند * زان محشر آيتى به من از محشرم گذشت
پروانهسان ز شمع رخش هرچه سوختم * پروا نكرد و از سر خاكسترم گذشت
از خويش بىخبر شدم آن دم كه از برم * « فرّخ » به قهر شوخ پرىپيكرم گذشت
مىدهد رنجم
نه تنها محنت بىخانمانى مىدهد رنجم * كه درد بىكسى در هر زمانى مىدهد رنجم
به خون دل شدم گر بر سر خوان فلك مهمان * بگو با ميزبان اين ميهمانى مىدهد رنجم
به تلخى كوهكن در بيستون جان داد و شيرين را * نگفت از زخم تيشه سرگرانى مىدهد رنجم
ز سرو كاشمر پيش رخ جانان سخن گفتن * حديث داستان باستانى مىدهد رنجم
نسيم نوبهارى را نيم خورسند چون دايم * تيول صرصر قهر خزانى مىدهد رنجم