نواى دلكش
يكره از دست مرا زخمهء اين ساز برد * يك رهم نغمهء آن يار خوشآواز برد
دل عشّاق نوازد به نواى دلكش * ترك من پرده چو از شور به شهناز برد
چون هماهنگ شود با همه زان صوت لطيف * مرغ دل را سوى آمال به پرواز برد
سحر با معجزه توأم كند از قول و غزل * نبرد سحر اگر دين و دل ، اعجاز برد
عقل و هوش آنچه كه از ساقى و مطرب برهد * با غزلهاى نكو حافظ شيراز برد
امشب آن نيست كز اين بزم كسى هوش و خرد * آنچه آورده سوى خانهء خود باز برد
نشود مستى ما فاش برِ مدعيّان * كيست هشيار كز اين بزم ، برون راز برد
« فرّخا » شعر نكو گوى و مينديش اگر * شهرت شعر فلان قافيهپرداز برد
عشق و خوارى
در جهان هر آفريده كز نژاد آدم است * هر زمانش آرزويى و هوايى هردم است
ليك تا من بودهام يك آرزو پروردهام * وان بگويم چيست : يارى باوفا و محرم است
اى دريغا كآنچه اندر عمر خود در اين جهان * آرزويش مىكنم يا نيست هرگز يا كم است
فكرتم بگشود از هر راز در ليكن مرا * بر رخ فكرت از اين دو باب بندى محكم است
عشق با خوارى چرا همزاد گرديدهست و نيز * خوبرويى ازچهرو با بىوفايى توأم است
خوارتر دارد تو را از هرچه هست اندر جهان * آنكه نزد تو گرامىتر ز جمله عالم است
بر دل خوبان دوام مهر نيز آسان بود * كز بر خورشيد سوزنده ثبات شبنم است
« فرّخ » آرى عشق و خوارى همسر يكديگرند * با نكويى نيز بارى بىوفايى همدم است