تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2622

مساهمون:

ص٢٦٢٢

نواى دلكش

يك‌ره از دست مرا زخمهء اين ساز برد * يك رهم نغمهء آن يار خوش‌آواز برد دل عشّاق نوازد به نواى دلكش * ترك من پرده چو از شور به شهناز برد چون هماهنگ شود با همه زان صوت لطيف * مرغ دل را سوى آمال به پرواز برد سحر با معجزه توأم كند از قول و غزل * نبرد سحر اگر دين و دل ، اعجاز برد عقل و هوش آنچه كه از ساقى و مطرب برهد * با غزلهاى نكو حافظ شيراز برد امشب آن نيست كز اين بزم كسى هوش و خرد * آنچه آورده سوى خانهء خود باز برد نشود مستى ما فاش برِ مدعيّان * كيست هشيار كز اين بزم ، برون راز برد « فرّخا » شعر نكو گوى و مينديش اگر * شهرت شعر فلان قافيه‌پرداز برد

عشق و خوارى

در جهان هر آفريده كز نژاد آدم است * هر زمانش آرزويى و هوايى هردم است ليك تا من بوده‌ام يك آرزو پرورده‌ام * وان بگويم چيست : يارى باوفا و محرم است اى دريغا كآنچه اندر عمر خود در اين جهان * آرزويش مىكنم يا نيست هرگز يا كم است فكرتم بگشود از هر راز در ليكن مرا * بر رخ فكرت از اين دو باب بندى محكم است عشق با خوارى چرا همزاد گرديده‌ست و نيز * خوبرويى ازچه‌رو با بىوفايى توأم است خوارتر دارد تو را از هرچه هست اندر جهان * آنكه نزد تو گرامىتر ز جمله عالم است بر دل خوبان دوام مهر نيز آسان بود * كز بر خورشيد سوزنده ثبات شبنم است « فرّخ » آرى عشق و خوارى همسر يكديگرند * با نكويى نيز بارى بىوفايى همدم است