تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2621

مساهمون:

ص٢٦٢١
رفتم و ديدم و چونان كه شنيدم بنمود * وه چه بسيار نكومنظر و مرآيى داشت پر و پاهاى قشنگى كه در آنجا ديدم * ديدم آن شهرت ديرينه پر و پايى داشت هركجا رفتم و هر چيز كه آنجاها بود * خوب و خوش بُد ، ولى از يك‌جهت امّايى داشت شهر و بازار پر از مشترى و جنس لطيف * هركه زر داد خريد آنچه تمنّايى داشت هيچ‌كس يوسف دل را به كلافى نخريد * يا رب اين شهر عجوزى و زليخايى داشت

گل آرزو

همه‌شب ز روى حسرت به رخت ز دور ديدن * نبود به رنج كمتر ز مفارقت كشيدن نشدن به‌سوى بستان و نديدن رخ گل * به از آنكه رفتن امّا گل آرزو نچيدن چه به لطف و دلربايى چه به قهر و داد آيى * سخنيست آرزويم ز دهان تو شنيدن تو كه ذوق بنده‌دارى نشناسى و ندارى * ز چه اين گرانبها بنده ببايدت خريدن به ادب خمش نشستن بودت پسند و دانم * چه كنم كه در حضورت نتوانم آرميدن بودم گمان كه دارى نظرى نهان سوى من * كه تو را ز جمع بر من دگر است طرز ديدن بود آنكه با تو « فرّخ » به مراد دل نشيند ؟ * نه ، كه ما كجا و اميد به آرزو رسيدن

امتحان عشق

هركس كه دل به آن بت نامهربان دهد * چون من به خيره در سر اين كار جان دهد عاشق كه بايدش به ره عشق داد جان * آن به كه در ره صنمى مهربان دهد چون دل نسوزدم كه به من در بهاى جان * بوسى نداد و برد گران رايگان دهد از ناز و عشوه جان برساند به لب مرا * يك‌بار اگر دو بوسه‌ام از آن دهان دهد فردا بهر وسيله به كويش كنم گذر * امشب مرا اگر غم هجرش امان دهد « فرّخ » ز كودكان دبستان عاشقى * مشكل كسى به خوبى تو امتحان دهد
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2621 | سيد محمد باقر برقعى